آفـــــتـابی لــــب درگــــــــاه شـــماســـت

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما می تابد

——————

مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد.

در هوايی كه نه افزايش يك ساقه طنينی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ی برف. تشنه ی زمزمه ام

مانده تا مرغ سرچينه ی هذيانی اسفند، صدا بردارد. پس چه بايد بكنم؟

من كه در لخت ترين موسم بی چهچه ی سال تشنه ی زمزمه ام؟

بهتر آن است كه برخيزيم ، رنگ را بردارم. روی تنهايی خود

نقشه ی مرغی بكشم

——————

يك نفر ديشب مرد

وهنوز، نان گندم خوب است.

وهنوز، آب مي‌ريزد پايين، اسب‌ها مي‌نوشند.”

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا,عشق و عرفان,همه مطالب

برچسب‌ها : <<>>

دیدگاه خود را بنوبسید