molana
ادّعای برتری چینیان و رومیان ازیکدیگر در امر نقاشی
قصه چینیان و رومیان ، قصه علم و دین است . داستان تقابل دانش است با حکمت .
درنگاه اول هردو از یک جنس اند! هردو به دنبال کشف حقیقتند،اما با این تفاوت عظیم
که علم،تو رابه جستجوی دربیرون فرا می خواند،در حالی که دین به جستجوی درون !

دانش می گوید : چیزی کم است ! اما دین می گوید : هیچ نقصانی در کار نیست !
همه چیز پیشاپیش به تو عطا شده ، فقط کافی است تا کتاب وجودی خودت را
ورق به ورق بخوانی !

علم به تو راه را نشان می دهد . می گوید :
از این جا و از این سمت برو .
اما دین میگوید:نیازی نیست که به جایی بروی زیرا روح الهی درتو دمیده شده است .

حضرت مولانا در سراسر مثنوی زمانی که از علم صحبت می کند ،
منظورش آن دانشی نیست که از قدرت درونی و نهفته در ماده خبر می دهد !
او با عالم خارج از انسان کاری ندارد ،
بلکه منظورش آن عالمی است که از قدرت نهفته در آگاهی و ذات خود انسان
صحبت می کند! یعنی دانشی کاملا متفاوت که از بیرون نمی توان کسبش کرد !


چیزی نیست که بتوانی از مدرسه یا دانشگاه به چنگش بیاوری!
کسی نمی تواند آن را به تو آموزش دهد یا تزریقش کند! بلکه کاملا خودجوش است ،
و پس از سپری شدن مراحلی همانند چشمه ای زلال،از قلب خود انسان
می جوشد و سیرابش می کند .

از دیدگاه مولانا ، جریان آگاهی و مهم در وجود انسان درست شبیه یک رودخانه است
که نمی تواند تنها یک ساحل داشته باشد !
اگر آن ساحل دوردست دیده نمی شود ، مشکل بینایی ماست نه مشکل رودخانه !
این نکته ای بود که در شرح داستان ” فیل در خانه تاریک ” بیان شد.
درست به ازاء استعدادهای بیرونی اعم از دیدن ، شنیدن ، فهمیدن و …
استعدادهایی هم از همان نوع در درون مان وجود دارد .
یک ساحل این رودخانه متصل به عقل است که از ابزارهای ظاهری و
چشم و گوش طبیعی
بهره می برد اما هرگز نمی تواند از پوسته ظاهری اشیا فراتر برود !
در حالی که ساحل دیگر این رودخانه متصل به قلب است و با جان و دل انسان ها
پیوستگی دارد .
بنابراین، دانش عقلی ، هر اندازه هم که پیشرفت کرده
و وسعت بگیرد ، راهی به آن سوی ساحل نخواهد داشت !
نهایت کار عقل این است که همانند اسبی تیز رو انسان را از
برهوت ملامت خیز زندگی
و از جهالت تا به کنار رودخانه فهم و معرفت بکشاند .
اما از این نقطه به بعد ، این وسیله ارزشمند کارایی خود را از دست می دهد.
به قول خود مولانا :

تا به دریا سیر اسب و زین بود / بعد از آنت مرکبت چوبین بود

یعنی نمی توان مشتاق ادامه راه بود ، در حالی که به اسب خود چسبیده باشیم !!
تا چشم کار می کند آب است : ما به کنار دریا رسیده ایم !
یا باید به فکر وسیله ای تازه باشیم یا این که همان جا اطراق کنیم !
اما زندگی جریانی پیوسته،حرکتی مدام و مسیری بی انتهاست.او معطل نمیماند !
اگر حرکت نکنیم ، به زور مرگ ما را به همراه خود می کشاند !

بنابراین مرگ نه یک حادثه وحشتناک و نه یک اتفاق عجیب است !
او زندگی را از ما نمی گیرد بلکه مجبورمان می کند تا ادامه اش بدهیم !
خودمان نتوانستیم حالا مرگ کمکمان می کند.مجبورمان میسازد تا اسب را رها کنیم
اما چنین مرگی ، مرگی ناقص است و هیچ زیبایی ندارد !

چراکه یک انتخاب نیست بلکه یک اجبار است!ما می توانستیم پیش از مرگ بمیریم
یعنی رسیدن به آن ساحل دورتر ! مثال آشکار این حقیقت را می توانیم
در عالم خواب ها و رؤیاهایی
که هر شب یا پاره ای از شب ها می بینیم ، حس کنیم .

در عالم خواب ما می بینیم ، در حالی که چشمان مان کاملا بسته اند !
راه می رویم ، علی رغم آن که شب را تا به صبح در بستر خود بوده ایم !
می خوریم ، با وجود آن که دهان مان بسته بوده ! آیا این شگفتی های آشکار ، و این معجزه هایی که شب ها به سراغمان می آید ، این نکته را در
ذهن تان ایجاد نمی کند که : ما هویتی غیر از این تن داریم ؟!

یعنی روحی که چشم ها ودیگر حس هایش نه تنها عمیق تر ازحس های ظاهری اند
بلکه می توانند چیزهایی را ببینند و بشنوند که چشم ها و گوش ها
از دیدن و شنیدن آن ها عاجزند !
در داستان رومیان و چینیان،حضرت مولانا می خواهدپرده ازروی همین حقیقت بردارد و نحوه رسیدن به این توانمندی را در عالم بیداری نیز باز گو کند .
مراد از رومیان ، عارفان و صوفیان هستند ، یعنی کسانی که برکه گل آلود وجودشان را به برکت دوری از گناهان ، و انجام عبادات و عمل صالح صاف و زلال کرده اند .
به همین دلیل است که می توان انعکاسی از نور معارفی عمیق ، و حقایقی آشکار را
در زندگی و اندیشه های شان مشاهده کرد .

رومیان آن صوفیانند ای پسر / بی ز تکرار و کتاب و بی هنر
لیک صیقل کرده اند آن سینه ها / پاک شان از حرص و آز و کینه ها
آن صفای آینه وصف دل است / صورت بی منتها را قابل است

یعنی این تنها دریا نیست که می تواند آسمان را با تمام عظمتش در خود منعکس سازد بلکه یک برکه به ظاهر کوچک هم می تواند !
تنها کافی است که زلال باشد چرا که :

صورت بی صورت بی حد ، زغیب / زآینه دل تافت بر موسی ز جیب
اهل صیقل رسته اند از بوی و رنگ / هر دمی بینند خوبی بی درنگ
نقش و قشر علم را بگذاشتند / رایت عین الیقین افراشتند

حضرت مولانا می گوید: اگر بخواهی و به جستجو باشی ، تو هم می توانی !
معرفت ، حکمت ، حقیقت و … از آن دست کالاهایی نیستند که منحصرا
در انبار عده معدودی باشند!
در دسترس تو نیز هست . این آیینه هستی نما ( دل ) و این جام جهان بین
در وجود تو نیز به ودیعه نهاده شده ، تنها تفاوتش این جاست که جام ما را
زنگاری از تیرگی ها فرا گرفته اند ، باید این غبارها را از آیینه وجود خود پاک کنیم :

هم چو آهن گرچه تیره هیکلی / صیقلی کن ، صیقلی کن ، صیقلی
آهن ارچه تیره و بی نور بود / صیقلی آن تیرگی از وی زدود
صیقلی دید آهن و خوش کرد رو / تا که صورت ها توان دید اندر او
گر تن خاکی غلیظ و تیره است / صیقلش کن زان که صیقل گیره است
تا در او اشکال غیبی رو دهد / عکس حوری و ملک در وی جهد

برای رسیدن به چنین مقامی نیازی به ریاضت های بزرگ نیست !
نیازی نیست که بر بستری از میخ ها بخوابی ! نیازی نیست که به جایی بروی یا زاهدانه ترک دنیا کنی !
مولانا می گوید ما این تیرگی ها را پس از طی دوران کودکی و در مراحل رشد در وجود خود انباشته ایم ! حالا کافی است تا آن اعمال گذشته را دوباره تکرار نکنیم !
یعنی دل ما ، حتی از جنس آهن و سنگ هم نیست که نیاز به
سمباده و سوهان باشد !
بلکه برای زلالیت وجود خود که هم اکنون همانند برکه ای گل آلود است
فقط کافی است که آرام باشیم !!!
این تنها راه صاف کردن آن است ! لازم نیست کار خاصی انجام بدهیم !
هر عملی آن را آشفته تر و آشفته تر خواهد ساخت !

تا کنون کردی چنین دیگر مکن ! / تیره کردی آب را ، افزون مکن !
بر مشوران تا شود این آب صاف / واندر او بین ماه و اختر در طواف
جان مردم هست مانند هوا / چون به گرد آمیخت ، شد پرده سما
مانع آید او ز دید آفتاب / چون غبارش رفت ، شد صافی و ناب

مجید رعایایی – مجله موفقیت

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا,همه مطالب

برچسب‌ها : <<>>

دیدگاه خود را بنوبسید