توضیحات کامل بعد از این شعر را حتما بخونید

داستان جزیره سبز و گاو خوش دهان

يك جزيره سبز هست اندر جهان / اندرو گاويست تنها خوش‌دهان
جمله صحرا را چرد او تا به شب / تا شود زفت و عظيم و منتجب
شب ز انديشه كه فردا چه خورم / گردد او چون تار مو لاغر ز غم
چون برآيد صبح گردد سبز دشت / تا ميان رسته قصيل سبز و كشت ( قصیل = بوته )
اندر افتد گاو با جوع البقر / تا به شب آن را چرد او سر به سر

(جوع البقر = بیماری است که شخص هر چه قدر بخورد باز هم گرسنه است )

باز زفت و فربه و لمتر شود / آن تنش از پيه و قوت پر شود
باز شب اندر تب افتد از فزع / تا شود لاغر ز خوف منتجع ( فزع = ترس )
كه چه خواهم خورد فردا وقت خور / سالها اينست كار آن بقر ( بقر = گاو)
هيچ ننديشد كه چندين سال من / مي‌خورم زين سبزه‌زار و زين چمن
هيچ روزي كم نيامد روزيم / چيست اين ترس و غم و دلسوزيم
باز چون شب مي‌شود آن گاو زفت / مي‌شود لاغر كه آوه رزق رفت ( آوه = افسوس)

نفس آن گاوست و آن دشت اين جهان / كو همي لاغر شود از خوف نان

سالها خوردي و كم نامد ز خور / ترك مستقبل كن و ماضي نگر
این داستان نیز ، همانند تمامی داستانهای حضرت مولانا صورتی ساده دارد که به طور خلاصه می خواهد بگوید :
1- ثروت و نعمت ، به هر شکلی که شما تصورش را بکنید به حدی بیش از نیاز ما آماده است و چیزی از آن کم نخواهد شد .


2- خداوند فیاض است ، اما به هرکس آن چه را که شایسته اوست عطا می کند ، که این عطا به قول عارف بزرگ ملاصدرا درست به اندازه رویاهای فرد بوده و متناسب با ایمان و عمل اوست .
3- – ما تنها برای خوردن و خوابیدن به دنیا نیامده ایم ! در هیچ شرایطی نباید رابطه خود را با عالم بالا قطع کنیم یا به قول علامه بزرگ ، حسن زاده آملی :
آدمی آن است که با عالم قدس انس دارد و گرنه چون بهایم به چرا آمده است ! ( بهایم = حیوانات )
4- توکل ، راز انسان های پیروزمند بوده و عاملی است که از طریق آن انرژی و آرامش عظیم کاینات به سمت شخص متوکل جاری می شود و او را تا رسیدن به اهداف یاری می رساند .
اما تقدیر گرایی ، بهانه انسانهای شکست خورده است و عامل بی تحرکی آن هاست .
ساده گویی ، خصیصه حضرت مولانا و تمام کسانی است که حقیقت را عمیقا لمس
کرده اند ، این نکته را همواره باید بیاد بسپاریم : کسانی که واقعا می دانند ساده صحبت می کنند .
اما پیچیده گویی صفت کسانی است که می خواهند نادانی و جهالیت خود را در پشت الفاظ و تعابیر خود پنهان کنند .
یک بیت حضرت مولانا یا حافظ در چندین کتاب ، تفسیر شده و شگفت آنکه حق کلام باز هم نا گفته باقی می ماند .!!
داستان گاو و جزیره سبز هم از آن دست نکته های کوتاهی است که وسعتی به اندازه کل زندگی را دربر می گیرد .
در این قصه ، مولانا می گوید :

درد انسان از گرسنگی نیست ! بی پولی هم نمی تواند او را از پای در آورد ! حتی آوارگی و بی خانمانی هم همینطور !
یعنی آنچه باعث رنج انسان می شود نداشته های مادی اش نیستند !
اگر چه انسان چنین گمانی دارد اما تمامی این تشویش ها را باید در چیزی دیگر و خلایی بزرگتر جست جو کرد !
مولانا نام این خلاء را فراموشی می گذارد !
یعنی از یاد بردن چیزی که پیش از این مایه آرامش ما بوده اما هم اکنون آن را از یاد برده ایم .

در واقع در قالب حکایت گاو و شک و تردید های هر روزه اش می خواهد بپرسد :
آیا زمانی که کودک بوده ایم خداوند عهده دار زندگی مان نبود ؟!
آیا ما را از دسختی ها ، بیماری ها و بلاها حمایت نمی کرد ؟!
پس چرا حالا دچار نگرانی شده ایم ؟! چرا گمان می کنیم دیگر از او کار ساخته نیست و باید دست به دامان این و آن شویم ؟! در زمان کودکی ، ما ندانسته به او توکل کرده بودیم و نتیجه اش را هم می دیدیم
یعنی در عین ضعف و ناتوانی با وجودی که نه قدرتی داشتیم و نه ثروتی اما با این وجود همانند یک امپراتور زندگی می کردیم !
چرا که همه چیز و همه کس از ابر و باد و مه خورشید گرفته تا فلک تحت فرمان ما بودند !
چون که ما ندانسته به خدا توکل کرده بودیم و از سر همین توکل از شکوه سلیمانی او نیز بر خوردار بودیم .
اگر بار دیگر بتوانیم به آن عوالم پاک کودکانه خود باز گردیم خداوند نیز آن امپراطوری را به ما هدا خواهد کرد او هرگز آن را از ما پس نگرفته !
بلکه این ما هستیم که قدرتی به نام خداوند را فراموش کرده ایم.!

بسیاری از ما تعیبر درستی از واژه توکل نداریم و آن را با تسلیم شدن به سرنوشت و تقدیر گرایی اشتباه می گیریم !
تقدیر گرایی خاصیت انسانهای شکست خورده است در حالی که توکل راز انسانهای پیروزمند .

حتی زمانی که در متون مذهبی و یا زبان عرفان با کلمه ای با نام سرنوست مواجه میشویم آگاه باشیم که این کلمه به معنایی کاملا متفاوت با آن چیزی که ما در ذهن خود داریم به کار گرفته می شود !
در زبان ما سرنوشت یعنی : خو کردن بیچارگلن به بدبختی !!
یعنی سوختن و ساختن !
چرا که خداوند این گونه مقدر کرده !
در حالی که خداوند چنین چیزی را مقدر نفرموده . خداوند همان گونه که شب را آفریده روز را نیز خلق کرده ، شادی و رنج رانیز همین طور !
تضمین کرده که این راه به شادی ختم می شود و این راه به رنج ! گفته و این گفته را به کرات در برابر چشمان ما به نمایش گذاشته که اگر دانه ای را در زمینی مناسب بکاریم و از آن مواظبت کنیم ، به بار می نشیند و در غیر این صورت حاصلی نخواهد اشت !
چنین دانه ای دردرون هر انسانی به امانت گذاشته شده است .
این بذر را نمی توان از بیرون خریداری کرد نباید فقر پدر یا مشکلات را بهانه کرد !
می توان شب را تا صبح از نداری و بیچارگی گریه کرد اما این اشک های ما تبدیل به دانه های الماس نخواهد شد !
انبار باروت خود را نمناک نکنیم ، روزگار با افراد بی حال سر سازگاری ندارد !
قدرتمندانه بر خیزیم و شادمانه و شاکر قدم در راه بگذاریم . همانند در ماندگان نباشیم که به آه سرد خود
هر روز افسرده تر و افسرده تر می شوند !

باید چنان برخیزیم که هر گاممان آتشی سوزان از طلب را به هر لحظه در وجودمان شعله ور سازد باید کمبودها و نداشته های مان را به مخزنی از باروت بدل کنیم تا آتشی از خواستن را در وجودمان بیدار سازد .
نمی توان نشت و انتظار معجزه داشت باید برخیزیم و قدم د راه بگذاریم توکل یعنی همین .

سرنوشت ، یک محصول و یک نتیجه است نتیجه مستقیم زندگی خودما نه آن چیزی که به ارثش برده باشیم
چیزی نیست که از بدو تولد بر پیشانی انسان حک شده باشد بلکه درست هم چون علایم راهنمایی در ابتدای جاده ها نصب شده اند علایمی که می گویند :
این راه به شهر دارد ، رو به باغ و رو به‌ آبادی
اما انتهای آن راه دیگر به ده ای عمیق یا بیابانی خشک و سوزان ختم می شود !
حالا دیگر به عهده خود ماست که کدام یک را انتخاب کنیم .
مجید رعایایی – مجله موفقیت شماره 150

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا,همه مطالب

برچسب‌ها :

دیدگاه خود را بنوبسید