فرار مولانا از بند کلمات و بازی واژه ها و ذهن :

مولانا از شعر گفتن خوشش نمی آمد و میگفت

این کلمات خودشان بر زبانم جاری میشوند

و اکثر اشعارش را دیگران جمع اوری کرده اند :

” رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل

مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا

قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر

پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا

آینه‌ام آینه‌ام مرد مقالات نه‌ام

دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو

زانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا “

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا,همه مطالب

برچسب‌ها : <<>>

دیدگاه خود را بنوبسید