تو که می‌گویی که فردا این بدان  / که بهر روزی که می‌آید زمان

آن درخت بد جوان‌تر می‌شود  / وین کننده پیر و مضطر می‌شود

خاربن در قوت و برخاستن  / خارکن در پیری و در کاستن

خاربن هر روز و هر دم سبز و تر  / خارکن هر روز زار و خشک تر

او جوان‌تر می‌شود تو پیرتر  / زود باش و روزگار خود مبر

خاربن دان هر یکی خوی بدت  / بارها در پای خار آخر زدت

بارها از خوی خود خسته شدی  / حس نداری سخت بی‌حس آمدی

گر ز خسته گشتن دیگر کسان  / که ز خلق زشت تو هست آن رسان

غافلی باری ز زخم خود نه‌ای  / تو عذاب خویش و هر بیگانه‌ای

یا تبر بر گیر و مردانه بزن  / تو علی‌وار این در خیبر بکن

یا به گلبن وصل کن این خار را  / وصل کن با نار نور یار را

تا که نور او کشد نار ترا  / وصل او گلشن کند خار ترا

تو مثال دوزخی او مؤمنست  / کشتن آتش به مؤمن ممکنست

هین مگو فردا که فرداها گذشت  / تا بکلی نگذرد ایام کشت

پند من بشنو که تن بند قویست  / کهنه بیرون کن گرت میل نویس

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا,همه مطالب

برچسب‌ها : <<,>>

دیدگاه خود را بنوبسید