چرا ز قافله یک کس نمی‌شود بیدار / که رخت عمر ز کی باز می‌برد طرار

چرا ز خواب و ز طرار می‌نیازاری / چرا از او که خبر می‌کند کنی آزار

تو را هر آنک بیازرد شیخ و واعظ توست / که نیست مهر جهان را چو نقش آب قرار

یکی همیشه همی‌گفت راز با خانه / مشو خراب به ناگه مرا بکن اخبار

شبی به ناگه خانه بر او فرود آمد / چه گفت گفت کجا شد وصیت بسیار

نگفتمت خبرم کن تو پیش از افتادن / که چاره سازم من با عیال خود به فرار

خبر نکردی ای خانه کو حق صحبت / فروفتادی و کشتی مرا به زاری زار

جواب گفت مر او را فصیح آن خانه / که چند چند خبر کردمت به لیل و نهار

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا,همه مطالب

برچسب‌ها :

دیدگاه خود را بنوبسید