بد گوهر را علم و فن آموختن / دادن تيغ است دست راهزن
تيغ دادن در كف زنگى مست / به كه افتد علم ناكس را بدست
علم و مال و منصب و جان و قران / فتنه آرد در كف بدگوهران
چون قلم در دست غدارى فتاد / لاجرم منصور بر دارى فتاد’

در زیر داستانی از مثنوی دفتر سوم نقل گردیده حاوی نکات اخلاقی ارزشمندی در این زمینه است که مرتبط با شعر فوق است :
” مرد جوانی نزد حضرت موسی(ع) آمد و گفت: ای موسی من می خواهم زبان
حیوانات را بیاموزم و از گفت و شنود حیوانات عبرت بگیرم .
حضرت موسی ( ع ) رو به آن جوان کرده- گفت : این کار به صلاح تو نیست،
زیرا که خطراتی برایت دارد.
جوان گفت : ای موسی در شأن تو نیست که مرا محروم از آرزویم نمایی. از خداوند بخواه که به من زبان خروس و سگ را بیاموزد
. که اگر همین دو زبان را بیاموزم راضی می شوم.
حضرت موسی ( ع ) رو به خدا کرده گفت: ای خداوند بزرگ، اگر من زبان حیوانات را به او بیاموزم بسی زیان دارد و اگر نیاموزم سخت دلگیر و
ناراحت می شود.
خداوند به موسی ( ع ) گفت:


زبان حیوانات را به این مرد بیاموز، چون ما از هر که پیش ما دعایی کند و آرزویی نماید، رو نمی گردانیم.
حضرت موسی ( ع ( به آن مرد گفت: برو که خواهشت برآورده شد. مرد شاد و خوشحال به خانه رفت، صبح زود بیدار شد و به انتظار ایستاد تا هر چه زودتر زبان مرغ و سگ را بشنود.
وقتی خدمتکار صبحانه آورد، یک تکه نان از دستش افتاد و خروس جست و آن را برداشت تا بخورد، سگ غرولند کرد و گفت:
عجب خروس بدی هستی، تو می توانی گندم، جو، ارزن بخوری و من نمیتوانم، آن وقت یک تکه نان را هم نمی گذاری من بخورم ؟
خروس گفت:
غصه نخور، عوضش فردا روز خوشحالی است؛ برای تو گوشت از همه چیز لذیذتر است، فردا اسب صاحبخانه خواهد مرد و تو می توانی هر چه دلت خواست گوشت اسب بخوری.
صاحب خانه تا این را شنید اسب را به بازار برد و فروخت و خوشحال بود از این که ضرری به مالش نخورده است.
روز دیگر ، وقت صبحانه صاحبخانه یک تکه نان پیش سگ انداخت و خروس پیش دستی کرده آن را برداشت . سگ گفت : دیروز گفتی اسب می میرد ولی نشد و ارباب اسب را فروخت .
خروس گفت : من دروغ نگفتم ، قرار بود بمیرد ولی صاحب خانه آن را فروخت و اسب در خانه خریدارش مرد.
در عوض امروز خرش می میرد و تو گوشت فراوان می خوری.
مرد جوان چون این سخن را شنید، خر را به بازار برد و فروخت .
روز سوم، وقت صبحانه سگ به خروس گفت: تو هر روز حرفی می زنی و مرا به وعده ای دلخوش می کنی؛ دیروز گفتی خر می میرد ولی نشد و ارباب خر را برد و فروخت.
خروس به سگ گفت: ولی فردا غلام ارباب خواهد مرد و نانهای زیادی در جلوی سگ خواهند ریخت.
ارباب این سخن را شنید و غلام را نیز فروخت و بسیار خوشحال بود از اینکه زبان مرغ و سگ را می داند و توانسته است از سه واقعه جلوگیری کند .
روز دیگر سگ به خروس گفت: این دروغهایی که می گویی چیزی جز مکر و فریب نیست. دیروز گفتی غلام ارباب خواهد مرد، ولی نشد و ارباب غلام را برد و فروخت .
خروس گفت: برحذر باش از این که بگویی من دروغ می گویم؛ زیرا ما خروسان اذان گو راستگو هستیم، طلوع آفتاب صادق و وقت بیداری را می گوییم.
آن غلامی را که ارباب فروخت نزد خریدار مرد.
او جلوی ضرر به مالش را می گیرد و بی خبر از آن است که جانش را بر سر این کار خواهد گذاشت.
خیلی به زرنگی ارباب امیدوار مباش، زرنگی زیاد عاقبت ندارد.
در عوض امروز ارباب خواهد مرد و بستگان او گوسفندان زیادی را می کشند و تو به حق خودت می رسی.
مرد جوان به مجرد اینکه این سخن را از زبان خروس شنید به طرف خانه حضرت موسی ) ع ) راه افتاد و گفت : ای موسی به دادم برس، روزگارم سیاه شد.
من یقین دارم که بلایی به سرم خواهد آمد. حال چه کنم من نمیخواهم بمیرم.
حضرت موسی ( ع ) گفت: من به تو گفتم زبان حیوانات برایت ضرر دارد ولی تو به حرف من گوش نکردی.
آن ضرری که می خواست به مالت بخورد ، سپر بلای تو بود و چون تو جلوی آن را گرفتی، خودت سپر بلا شدی. در این موقع حال آن مرد بد شد و لحظه ای بعد بمرد.
حضرت موسی ( ع ) رو به خداوند کرده گفت: ای خدای بزرگ به دانایی و بزرگی خودت او را ببخش .
خداوند به حضرت موسی ( ع ) گفت: ما به خاطر تو او را بخشیده و زنده اش می کنیم.

************************
عدم پذیرش نصایح از جانب کسانی که صلاح و خیر انسان را می خواهند نتیجه
ای جز ضرر به همراه نخواهد داشت.
حرص و طمع زیاد در انسان گاه زیانهای جبران ناپذیری را به همراه می آورد!
در کائنات همه چیز قانونمند و تابع قوانینی هست
چیزهای خوب به سختی به کف می آیند.ماهیت ذهن تردید و سوال کردن و جواب نیافتن است!

آرام باش و اعتماد کن.

************************

پیروی از نفس، انسان را از زندگی حقیقی دور می کند و راه را برای رشد او می بندد

. هر موقع خواستیم همه کس و همه چیز باشیم جز خودمون ، اینجوری میشه . در مورد جریان درک و فهم زبان حیوانات و … هم همینه .
وقتی در اموری که به ما مربوط نمیشه و نباید بدونیم ولی اصرار بر دونستنش داریم سر از جایی در میاریم که چیزی جز ضرر (( روحی و جسمی )) برامون نداره.

خدا خودش گفته :
” من چیزی میدانم که شما نمیدانید .” یعنی چی؟ یعنی اصرار نکنید بدانید

************************

«واتقوا الله و یعلمکم ‏الله» / پرهیزکار شوید تا خداوند شما را علم بیاموزد.
قرآن / بقره / 282

منبع : http://www.wurqun.blogfa.com/

دسته بندی‌ها:الماس هایی از مولانا,همه مطالب

برچسب‌ها :

دیدگاه کاربران

  1. Aqoila گفت:

    تشکر از اینکه آدرس منبع رو می نویسی.

دیدگاه خود را بنوبسید