آن یکی نحوی به کشتی در نشست / رو بکشتی بان نمود آن خود پرست

گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا / گفت نیم عمر تو شد بر فنا

دل شکسته گشت کشتی بان ز تاب / لیک آندم گشت خواموش از جواب

باد کشتی را بگردابی فکند / گفت کشتی بان بدان نحوی بلند

هیچ دانی آشنا کردن بگو / گفت نی از من تو صباحی مجو

گفت کل عمرت ای نحوی فنا است / زانکه گشتی قرق در گرداب هاست

محو می باید نه حو این جا بدان / گر تو نحوی بی خطر در آب را

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا,همه مطالب

برچسب‌ها :

دیدگاه خود را بنوبسید