ای دریغا که شب آمد همه گشتیم جدا
خنک آن را که به شب یار و رفیقست خدا

همه خفتند و فتادند به یک‌سو چو جماد
تو نخسپی هله ای شاه جهان مونس ما

هین مخسپید که شب شاه جهان بزم نهاد
می‌کشد تا به سحرگاه شما را که صلا

بر جهنده شده هر خفته ز جذب کرمش
چون گلستان ز صبا و بچه از ذوق صبا

خنک آن جان که خبر یافت ز شبهای شما
خنک آن گوش که پر گشت ز هیهای شما

مطالب پیشنهادی :  الماسهایی از مولانا – قسمت هشتاد و ششم

دسته بندی‌ها:الماس هایی از مولانا,همه مطالب

برچسب‌ها :

دیدگاه خود را بنوبسید