مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان
که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد
اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم
وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد
چه زهره دارد اندیشه که گرد شهر من گردد
که قصد ملک من دارد چو او خاقان من باشد
نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش
بمیرد پیش من رستم چو از دستان من باشد
*******

سوی نومیدی مرو امیدهاست / سوی تاریکی مرو خورشید هاست
از چنین منعم نشاید نا امید / دست در فتراک آن رحمت زنید


*******
هله نومید نباشی که تورا یار براند
گرت امروز براند، نه که فردات بخواند؟

در اگر برتو ببندد مرو و صبر کن آنجا
زپس صبر تو را او به سر صدر نشاند
وگر او بر تو ببندد همه ره ها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را، کُشد آنگاه کِشاند؟
چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند
به مثل گفتم این را و اگرنه کرم او
نکُشد هیچ کسی را و زکشتن برهاند
همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دوجهان را و دلی را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند، به که ماند، به که ماند، به که ماند؟

هله خاموش که شمس الحق تبریزی از این می همگان را
بچشاند، بچشاند، بچشاند، بچشاند

دسته بندی‌ها:الماس هایی از مولانا,همه مطالب

برچسب‌ها :<<>>

دیدگاه خود را بنوبسید