masiha
ما هنوز قادر به ساختن انسان واقعي نشده ايم , اما انسان نما بسیار ساخته ايم . انسان نما موجودي است كاملا شبيه انسان , اما فلج و ناتوان .
انسان هرگز مجاز نبوده تا در كليت خود بشكفد . انسان همواره نيمه زندگي كرده است . بنابراين او همواره در رنج و عذاب زيسته است .
انسان ,هنوز بودن و حضور خويش را در هستي جشن نگرفته است . تنها انسان تمام عيار است كه ميتواند دعوت شدن خويش به هستي و زندگي را جشن بگيرد .

يك درخت در تماميت و كمال خويش ميتواند گل بدهد و به بار بنشيند . انسان درختي است كه هنوز شكوفه نكرده است .

انسان ، گذشته ای بسیار تاریک و غمبار داشته است .ما اكنون به نقطه اي رسيده ايم كه مجبوريم طرحي نو در اندازيم . عالمي ازنو ببايد ساخت و از نو آدمي .
آدمي كه ديگر بين اين و آن سرگردان نيست . آدمي كه آميزه اي است از ( هم اين , هم آن ) آدمي كه هم زميني است و هم آسماني .


آدمي كه تماميت هستي خود را ميپذيرد و ان را شقه نميكند . در او گسست و شكافي نيست . او خدايي دارد كه هم خالق خير است هم خالق شر . اخلاق او رندانه است و ديگر روان پريش دوگانه پندار نيست .

عالم نو را آدم نو مي افريند . انديشه آدم نو , بنيادي يكسره متفاوت دارد . او هم شاعر است , هم عارف و هم دانشمند . او شخصيتي قالبي ندارد . او به طور شگفت انگيزي خودش است .
انسان نما موجودي طبيعي نيست . او محصول محيط خويش است . او ساخته و پرداخته مشتي اعتقادات نسنجيده و بازيچه عده اي سياست مدار زيرك و حريص است .

نوزادي كه به دنيا مي ايد , يكپارچه است و دچار گسست نيست . اما محيط او اين يكپارچگي را بر نميتابد و براي پاره پاره كردن و ويران كردن و سركوبي آن دست به كار ميشود .
محيط با تلقين كردن بايد ها و نبايد ها , چگونه زيستن را به او تحميل ميكند . بدين سان تماميت اين انسان تازه متولد شده بي درنگ از دست ميرود .
او رفته رفته بزرگ ميشود و از تماميت خود احساس گناه ميكند . او نيمي از خود را گناه محض ميداند و با نيمه ديگرش زندگي ميكند . او شروع ميكند به نفي هر آنچه كه طبيعي است و با اين نفي كردن از خلاقيت مي افتد .

انسان نما از خود اراده ای ندارد دیگران به جای او تصمیم می گیرند .انسان نما برده است

زمان آزادي انسان از انواع اسارت ها فرا رسيده است . زمان آن فرا رسيده است كه انسان از تمامي زندان هايش بيرون بيايد . بردگي كافي است . بردگي , هيچ گاه لازم نبوده است .
انسان بايد به فرديت خود دست پيدا كند . فرديت عصيانگر است. او عصيان ميكند پس هست . فقط عده معدودي توانسته اند فرديت بيابند و عليه استبدادي كه گذشتگان بر ان ها روا داشته اند عصيان كنند .
عيسي مسيح ، بودا و حلاج و مولانا اينان استثنا هستند .
انسان نوین هم خواهش جسم را ميشناسد و هم اشتياق روح را ; آميزه اي است از جسمانيت محض و روحانيت ناب . او تن خويش را قدر ميداند و هرگز لذات تن را انکار نميكند .
با وجود اين , خود اگاه است و اهل شهود و سلوك . او بصيرت مسيحا را دارد و شوراپيكور را .آرمان انسان گذشته دست كشيدن از دنيا بوده است , اما آرمان انسان نوين بهره مندي از دنياست .

انسان نوين از راه ميرسد . او هم اکنون طلوع کرده است . گرچه مردم عادت دارند تا دیر وقت بخوابند
و به همین دلیل ، این طلوع با شکوه را شاهد نیستند .

من سوگوار مرگ انسان گذشته نيستم , شما هم سوگوار مرگ او نباشيد . رفتن او بسيار مغتنم است . مرگ كهنه , زمينه ساز تولد نو است .
نو هنگامي از راه ميرسد كه كهنه صحنه را كاملا ترك گفته باشد . به كهنه كمك كنيد تا به ارامي بميرد و به نو كمك كنيد تا به ارامي به دنيا بيايد . به ياد داشته باشيد كه مردم كهنه پرست اند و كهنه را به ناحق ستايش ميكنند .
گذشتگان , يكپارچه ازكهنه دفاع كرده اند زيرا هر كهنه اي آشناست و هر نويي غريبه و مشكوك است . مردم به نو ظنين اند و همه مساعي خود را مصروف نابودي ان ميكنند .
آینده بشریت به دست نو رقم خواهد خورد باید جا را برای تازه وارد باز کرد .
دنیای ما به كساني محتاج است كه ميفهمند و منتظر وقوع يك رويداد بزرگ و بي نظيراند .
زمان وقوع رویداد بزرگ فرا رسیده است . اکنون نو می تواند خود را بالا بکشد و از افق زندگی کهنه بالا بیاید .
کهنه آنچنان پوسیده است و درمانده که حتی با حمایت بی دریغ هوادارانش نیز قادر به حفظ موجودیت خود نیست .

کهنه محکوم به رفتن است . می توان رفتن او را به تاخیر انداخت ، اما از رفتن او نمی توان جلوگیری کرد .
نو باید بیاید و آمدنش حتمی است . ما فقط می تولنیم آینده او را تسریع کنیم و یا به تاخیر بیاندازیم .

بهتر آن است که آمدن او را تسریع کنیم . زیرا در این صورت آینده ای آزاد ، آینده ای سرشار از عشق و آینده ای مالامال از وجد و سرور را زودتر تجربه خواهیم کرد .دنیای نو به آموزگاران تازگی محتاج است .
من از مسيح سخن ميگويم , من از بودا سخن ميگويم , من از زرتشت سخن ميگويم تا هر آنچه را كه خوب است و از گذشته به جا مانده است حفظ كنم , اما چيزهاي خوب گذشته اندك اند . گذشته بشريت در اسارت و بردگي و گسست روحي و بي خردي سپري شده است .
در حال حاضر , تمامي آيين هايي كه دنيا را به فراموشي سپرده بودند خود نيز به تاق نسيان سپرده شده اند . از دنيا نميتوان و نبايد چشم پوشيد . دنيا به منزله ريشه هاي ماست .
از طرفي نيز نميتوان يكسره به اين دنيا چسبيد و فقط به ان نظر داشت . علم به دليل همين اشتباه , درمانده شد . علم اين سو را لحاظ كرد و آن سو را انكار كرد . آن سويي را كه در درون ماست .

چگونه ميتوان گل ها را فراموش كرد ؟ هسته مركزي وجود ما , گل هاي درخت وجود ماست . اگر اين هسته مركزي را فراموش كنيم زندگي را فراموش كرده ايم .
درخت به ريشه نيازمند است , آري , ريشه ها فقط در خاك است كه خود را ميگسترانند . اما درخت به اسمان نيز نيازمند است تا بتواند شاخ و برگ خود را در ان بكشاند و به گل بنشيند .

اين گونه است كه درخت كامل ميشود و تحقق پيدا ميكند . انسان به يك درخت ميماند . نه ميتوان گل ها را ديد و ريشه ها را فراموش كرد , و نه ميتوان به ريشه ها قناعت كرد و از گل ها چشم پوشيد .
آيين هايي كه اين كار را كردند , جملگي شكست خوردند . علم هم به دليل اينكه تنها به ريشه ها نظر داشت و چشم از خاك بر نميگرفت , شكست خورد .
نگاه كردن به ريشه ها و نديدن گل ها ملال آور است

.غرب از افراط در انباشتن اطلاعات علمي ملول است و شرق از افراط در آموزه هاي ديني .

اكنون به بشريتي نياز است كه علم و دين به طور متعادل , ابعاد وجودي او باشند . بي ترديد , پلي كه علم و دين را به هم پسوند ميدهد هنر است .
به همين دليل انسان نوين , عارف و دانشمند و هنرمند است .
علم و دین را فقط هنر به هم وصل میکند ( شعر ، موسیقی ، مجسمه سازی ، نقاشی ، تئاتر ، سینما ، معماری و … )
——————————–
منبع : کتاب ارزشمند ” پرنده میمیرد ، پرواز می ماند ”
ناشر : خانه معنا
نویسنده : مسیحا برزگر

دسته بندی‌ها: همه مطالب

برچسب‌ها :

دیدگاه خود را بنوبسید