نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد
حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور
خود گری خود شکنی خود نگری پیدا شد

زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر
تا ازین گنبد دیرینه دری پیدا شد
اقبال لاهوری

——————————–
توضیح :

فطرت چنان تغییر کرد که از بهم پیوستن این مواد شیمیایی یا خاک یعنی همون چیزهایی که ما باهاش درست شدیم ، یک موجودی پیدا شد که میتونست خودشو بسازه ، خودشو بشکنه و به خودش نگاه کنه .
فقط انسان هست که می تونه خودشو بسازه ، به خودش نگاه کنه و خودشو بشکنه و دوباره بسازه و دوباره بسازه و دوباره بسازه . تا بحال جهان مجبور بوده یعنی مثلا آهن نمیتونه غیر از آهن باشه ، مس نمیتونه غیر از مس باشه .
ولی از بهم پیوستن انواع خاک ، یک دفعه موجودی به نام انسان پیدا شد که می تونست به عبارتی فکر کنه و می تونست انتخاب داشته باشه .
می تونست با انتخابهاش خودشو تغییر بده می تونست در به هستی باز بکنه و از این در، نه تنها اسرار بیاد به این جهان بلکه عشق بیاد به این جهان .

دسته بندی‌ها: عشق و عرفان,گنج حضور

برچسب‌ها :

دیدگاه خود را بنوبسید