خرمن ارواح نهایت نداشت
مورچه ای چیز محقر گرفت


مورچه، همین من ذهنی است. بعضی انسان ها یک چیز کوچولو برمی دارند.

همینطور که یک خرمن بی نهایت،« قدیم توی خرمن ها گندم را جمع می کردند، یک مورچه می آمد، یک دانه برمی داشت، در میرفت» مورچه کوچولو ، من ذهنی است .

مورچه یعنی : خودم ، سوادم ، شهرت ام ، هیکل ام ، اینکه مردم چه می گویند و تایید مردم ، ‏بابا من یک آدم خیلی معتبری هستم.
همین مفهوم ها را برداشته، یک هشیاری، یک روحی که اینقدر حقیر است. اینها را برداشته با خودش دارد می رود همه اش پز به اینها می دهد وقتی می گوید من کی هستم، به اینها فکر می کند. اینقدر پول در بانک دارم !

‏کسی که خرمن بی نهایت دارد، پول ندارد؟، چرا او هم پول دارد، پول براش مهم نیست. پول دلش نیست، سوادش دلش نیست ،مقامش دلش نیست. در نتیجه، رقص فرم را تماشا می کند، لذت هم می برد، می داند که هر چیزی که بوجود می آید، دارد می رقصد. هی بوجود می آید، هی از بین می رود. با رقص فرم همآهنگ است. رقص فرم جدی نیست ، رقص فرم تلاش برای بقا نیست، خطرناک نیست، این جهان جدی نیست، هیچ چیز در این جهان جدی نیست

وقتی ما روحی می شویم ، هشیاری می شویم که آینه ای درست کردیم و این آینه را خدا در دستش گرفته است. خدا، عمق اش بی نهایت است یعنی خدا خودش را در شما می بیند. از جنس ابدیت است. از جنس بی نهایت است. شما این لحظه زنده ابدی هستید وحس کمیابی ندارید مثل من ذهنی ..
درین بحر درین بحر همه چیز بگنجد

دسته بندی‌ها: عشق و عرفان,گنج حضور

برچسب‌ها :

دیدگاه خود را بنوبسید