تقابل عرفان و بهار در اندیشه مولانا

گفت پيغمبر زسرماي بهار
تن مپوشانيد ياران زينهار
زانكه با جان شما آن مي كند
كان بهاران با درختان مي كند
ليك بگريزيد از سرد خزان
كان كند ، كاوكرد با باغ و رزان
آن خزان نزد خدا ، نفس و هواست
عقل و جان عین بهار است و بقاست
مر تو را عقلی ست ، جزوی ، در نهان
کامل العقلی بجو اندر جهان

این جهان گلستانی است پر گل ، که هرکس از این گلستان به نوعی خرسندی دارد :
بعضی به دیدن گل مایلند ، بعضی به بوییدن ، بعضی به چشیدن و ریختن در محافل و مجالس
اما مطلوب کلی از این گلستان حاصل کسی است که فایده گلاب از گل را در نظر دارد.
با همین تعبیر ، بدون شک حضرت مولانا یکی از بزرگترین گلاب گیران گلستان هستی ،
و محصولاتش از ناب ترین آن هاست.
او این بار از بهار سخن می گوید و می خواهد انوار عطر آگین وحی را از دم مسیحایی بهار
در جان خفته و زمستان زده ما بدمد.
برای ورود به اندیشه بهاری او دست به دامان بیت زیبایی از شاعر نازک خیال ، بیدل دهلوی می شویم
که فرمود :

“همچو بوی گل دمی از قید پیراهن درآ / از تو آشنایی این قدر دارد بهار ”

به زبان ساده یعنی ای انسان : آیا آن اتفاقی که برای یک دانه در فصل بهار رخ می دهد نباید در دل تو نیز رخ دهد.؟!
آیا دانه دل تو ، هیج عطری و رنگی از خداوند در خود ندارد؟


در آیین عارفان بهار ، سلام خداوند است به کاینات
که آسمان با بارش بارانش به این سلام پاسخ می دهد ، و زمین با رویانیدن گل های رنگ رنگش .
آیا تو نمی خواهی هیچ پاسخی به این سلام بدهی ؟!
عرفان ، دانش عجیب و پیچیده ای نیست . نیازی نیست که برای رسیدن به آن بی اعتنا به همه چیز و همه کس
سال های سال در دل کوهها و غار ها به اعتکاف بنشینی !
بلکه به سادگی پاسخ دادن به همین سلام خداوند است،
که در طبیعت موج می زند !
اما تو فراموش کرده ای! از یاد برده ای که تو هم جزیی از این طبیعت هستی !
و باید روزی همانند زمین و آسمان و پرندگان ، رودخانه ها و درختان آوازی بخوانی !
عرفان ، قدیمی ترین ترانه جهان است . یک یادآوری است .
که می توان آن را از زبان بهار شنید. یاد آواری این نکته بزرگ که تو هم به همنشینی و هم آوازی کاینات بیا !
زمانی که با چشمانی باز رو به طبیعت می کنی ، گویی دست های خداوند را در لابه لای شاخه های درختان ،
در وزش بادها و در امتداد پرواز پرندگان می بینی که تو را دعوت کرده و می گویند :
” بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری / بیا به محفل شیرین ما ، چه شوری ! “

در قرآن مبین می خوانیم که جهان محضر خداوند است و “به هر جا که رو کنید ، سوی خداست ”
سوره بقره آیه 51
اما تا زمانی که عاشق نباشی چگونه انتظار داری که زیازتی صورت بگیرد ؟!

” غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند / پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز”

عاشقان ، زمانی که از دیدار معشوق باز می گردند ، جسم و جانشان گواهی میدهد که زیارتی صورت گرفته !
دست و دلشان لرزان است ، چشم هایشان اشک آلود ، و قلب شان پر تپش
آیا تو هم روزی را به یاد داری که به دیدار طبیعت رفته و با چنین نشانه هایی بازگردی؟!
بدون عشق هیچ ملاقاتی میسر نیست .
عشق یعنی پذیرش گری
پذیرش گری جوهره اصلی تعالیم مولاناست ، او مثنوی بزرگش را با این شرط آغاز میکند و می فرماید :
تا زمانی که هم چون نی از هر آن چه داری خالی نگردی لایق همنشینی با کاینات نگشته ذ ره ای از
نغمه های سحر آمیز هستی در وجود تو جاری نخواهد شد.
او در نی نامه به صراحت فریاد می زند که باید هیچ باشی !
تهی و خالی از هر بند و گره !
اگر کوچکترین نشانه از ادعا و منیت ، گوشه ای از وجودت را پر کرده باشد،
همین بندها مانع از تراوش نغمه های نغز از وجود تو خواهد شد.

” تا گره با نی بود ، هم راز نیست / همنشین او ، لب و آواز نیست ”

اگر خودت را کسی بپنداری راه را گم می کنی .
پس هیچ باش تا به مقصد برسی .
در طبیعت اگر خزان و بهار بارها و بارها تکرار می شوند قصدشان تکرار مکررات نیست !
بلکه می خواهند طریق عرفان ، راه سلوک و رسم پذیرشگری را به تو بیاموزند .
می خواهند بگویند :

“بشنو اوراق اگر هم درس مایی !
که درس عشق در دفتر نباشد”

انسان هنگامی پر است که با طبیعت هم آهنگ و هم نوا شده باشد .
هنگامی که با هستی هم نوا نباشی احساس پوچی میکنی !
همواره احساس می کنس که چیزی کم است !
از همین رو به بیراهه کشیده شده و از حقیقت دورتر و دورتر می شوی !
در مسیر سیر سلوک تنها کاری که باید بکنی چرخانیدن سر به سمت طبیعت است !
راز تمامی ناکامی های ما در این نکته خلاصه می شود که از دیدن و شنیدن آن چه در طبیعت رخ می دهد ، عاجز شده ایم !
اگر راز دیدن و شنیدن را همان گونه که سعدی ( ره) آموخت ، ما هم می آموختیم ، آن وقت ، حتی یک برگ درخت هم کافی بود تا درس مقامات معنوی را از محضرش بیاموزیم :
” برگ درختان سبز در نظر هوشیار / هر ورقش دفتری است ، معرفت کردگار”

اما از شنیدن و دیدن این اسرار عاجزیم ! چزا که نامحرمیم !
این تنها دلیل سرگردانی ماست:

” تا نگردی آشنا زین پرده رازی نشنوی / گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش ”

(حافظ)
پس با این حساب ، دگرگونی طبیعت و توالی فصل های چهار گانه اش تنها رنگ و لعاب و صورت ظاهر نیست !
بلکه پیامی نیز بر لبان خود دارد.
پیامی که نه با واژه ها و کلمات مرده ، بلکه با برگ و باد و برف و باران با علف ، با سبزه ع با گل
و هزاران هزار جلوه دیگر ، لحظه به لحظه صاحبان بصیرت و محرمان خلوت انس را در این بارگاه عظیم هستی به تماشا فرا می خواند و می گوید :
جهان به تمامی محضر خداوند است و کل کاینات کلام اوست .
که می تواند بر کلام تو نیز جاری شود !
اما فقط آن گاه که بیشتر و بیشتر قلب باشی تا عقل !
بیشتر احساس کنی تا تفکر
یعنی اینکه نه دریچه عقل بلکه روزنه قلبت را به روی اقیانوس عظیم شگفتی ها بگشایی .
اگر چنین کردی ، همانند زمین در سکوتی سرشار و خلسه ای بزرگ ، ناگهان بهار فرا میرسد
.و گل های وجودت به خودی خود می رویند!
بهار تنها برای طبیعت نیست! برای تو هم هست .
خودت را از طبیعت جدا نکن
تو هم جزیی از این طبیعت هستی :

گفت پيغمبر زسرماي بهار
تن مپوشانيد ياران زينهار
زانكه با جان شما آن مي كند
كان بهاران با درختان مي كند

یعنی چشمانت را باز کن و به دقت ببین که هر آنچه در جهان منشا خلقتی شده ،
ابتدا پذیرش گر بوده ، و تنها آن هنگام که از باران رحمت خداوند سیراب گشته دست به خلقت زده است.
پس نیازی به هیج تلاش اضافه ای نیست !
نیازی نیست که به دنبال دانش چگونه روییدن و چگونه شکفتن بگردی !
فقط سکوت کن !
پذیرا باش ، بگذار تا هستی در درون تو جاری شود .
همانند زمین ، دانه ای نیز در وجود تو نهفته است !

“مر تو را عقلی ست ، جزوی ، در نهان
کامل العقلی بجو اندر جهان”

این دانه میتواند گل های بی شماری در قامت تو نیز شکوفا کند !
پس اجازه بده که خداوند همان گونه که در جان خشکیده درختی میدمد
در جان تو نیز بدمد !
زمانی که هم چو آسمان سرشار شدی ناگزیر خواهی بارید !
زمانی که همچون زمین سیراب شدی به ناچار خواهی رویاند !
مشکل تو این است که فراموش کرده ای که دانه ای هم در دل تو نهفته است.
سفت و سخت نباش !
باز و پذیرنده اش .

” از بهاران کی شود سز سبز سنگ ؟!
خاک شو تا گل نمایی رنگ رنگ
سال ها سنگ بودی دلخراش
آزمون را یم زمانی خاک باش.”

دچار خزان منیت نشو!
در پاییز سرد منیت هیچ غنچه ای توان شکفتن ندار:

“آن خزان نزد خدا ، نفس و هواست
عقل و جان عین بهار است و بقاست”

بی نفس و بی گره همانند “نی” باش بگذارتا نغمه ای هم از طریق تو سروده شود!
تبدیل به گذرگاهی شو که کل هستی بتواند از طریق تو به جریان درآید.
راه را برای ورود خداوند باز کن!
” میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجابی حافظ از میان بر خیز”
این تنها عملی است که باید یاد بگیری و تنها کاری است که باید صورت دهی
عرفان یعنی همین !
یعنی باز کردن راه
یعنی اجاره ادن به خداوند تا که وارد شود.
تا عطر دل نشین حضورش را همانگونه که از یکشاخه گل می پراکند
از قامت تو نیز متصاعد کند.
منبع مجله موفقیت با کمی ویرایش
******************
درختان غرق شکوفه اند
گوش بسپار :
پرندگان می خوانند.
نگاه کن :
درختان غرق در شکوفه اند
پس تو نیز هم ساز شو …

امید وارم غنچه دل قشنگت شکوفا شود
و نسیم لطف الهی ، زندگیت را بنوازد


نوروز 87 مبارک

دسته بندی‌ها: همه مطالب

برچسب‌ها : <<,>>

دیدگاه خود را بنوبسید