خیام یکی از بزرگترین دانشمندان ایرانی و رباعی سرایان و از مفاخر ملی ما ایرانیان است.
زادگاهش نیشابور و روزگار زندگانی اش قرن پنجم و دهه های نخستین سده ششم هجری بوده است
خیام به همه فنون و معلومات معمول زمان خود تسلط داشته و در فلسفه و ریاضیات و نجوم تخصص داشت.
چند رباعی بسیار زیبا از این دانشمند ایرانی :
از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
فردا که نیامده ست فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
*****
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
*****
آن ققصر که جمشید درو جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
*****
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نموده اند در آیینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری
*****
ای دل تو به ادراک معما نر سی / در نکته زیرکان دانا نرسی
اینجا به مِی و جام بهشتی میساز / کانجا که بهشت است رسی یا نرسی
*****
قومی متفكرند در مذهب و دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن كه بانگ آید روزی
كای بیخبران راه نه آنست و نه این
*****


آنانکه محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
*****
گویند کسان بهشت با حور خوش است / من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر دست از نسیه بردار / که آواز دهل شنیدن از دور خوش است
*****
تا کی غـم آن خورم که دارم یا نه / وین عمر به خوشدلی گزارم یا نه
پر کن قدح باده که معلـومم نیست / کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
*****
این سبزه كه امروز تماشاگه ماست تا سبزه خاك ما تماشاگه كیست
*****
اسرار جهان را نه تو دانی و نه من / این خط مقرمط نه تو خانی و نه من
تا از پس پرده است گفتگوی من و تو / تا پرده بیفته نه تو متنی و نه من
*****
در کارگه کوزه گری رفتم دوش / دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
هر یک به زبان حال خود میگفتن / کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
*****
من بی میِ ناب زیستن نتوانم
بی باده کشی، بـار تن نتـوانـم
من بنده ی آن دمم که ساقی گوید:
یک جـام دگر بگـیر و من نتـوانـم
*****
این كوزه چو من عاشق زاری بودست / در بند سر زلف نگاری بودست
این دسته كه بر گردن او میبینی / دستیست كه بر گردن یاری بودست
*****
ای دوست بیـــــا غــم فـــردا نخـــوریم
وین یکــدم عمــر را غنیمت شمـــریـــم
فردا کـــه ازین دیر فنا در گــــــذریـــم
با هفت هـــــــزار سالگــان سر بسریـم
*****
هرگز دل من ز علم محروم نشد / کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز / معلوم شد که هیچ معلوم نشد
*****

کاش که جای آرمیدن بودی / یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پس صد هزار سال از دل خاک / چون سبزه امید بردمیدن بودی

Like
0

دسته بندی‌ها: عشق و عرفان,همه مطالب

برچسب‌ها : <<>>

دیدگاه کاربران

  1. Badragheh گفت:

    واقعا لذت بردم
    مرسی

دیدگاه خود را بنوبسید