گفت دانایی که گرگی خیره سر / هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جاریست پیکاری سترگ / روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست / صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور و پریش / سخت پیچده گلوی گرگ خویش
ای بسا زور افرین مرد دلیر / هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که با گرگش مدارا می کند / خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر / وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

Like
0

دسته بندی‌ها: همه مطالب

برچسب‌ها : <<>>

دیدگاه خود را بنوبسید