“بسیاری از مردم در بیست و پنج سالگی می میرند
اما تا هفتاد و پنج سالگی مدفون نمی شوند. ”

“بنجامین فرانکلین”
مورخان می نویسند در زمان حمله اسکندر به ایران ، به یکی از شهرهای خراسان میرسد و با کمال
تعجب می بیند ، با اینکه خبر آمدن او به شهر پیچیده ، مردم زندگی عادی خود را ادامه داده اند.
اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر میگذارد
و می گوید: ” من اسکندر هستم!”
مرد با خونسردی جواب می دهد : ” من هم ابن عباس هستم ! ”
اسکندر با خشم فریاد می زند :” من اسکندر مقدونی هستم ، کسی که شهرها را
به آتش کشیده ، چرا از من نمی ترسی ؟”
مرد جواب میدهد : ” من فقط از یکی می ترسم و او خداوند است .”
اسکندر به ناچار از مرد می پرسد :” پادشاه شما کیست ؟”
مرد می گوید:” ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی میکند.”


اسکندر با گروهی از سران لشگر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود حرکت میکنند.
در میانه راه ، با حیرت به چاله هایی می نگرد که مانند یک قبر در جلوی در ِ خانه ها کنده شده بود.
لحظاتی بعد به قبرستان میرسند ، اسکندر با تعجب نگاه میکند و می بیند روی هر
سنگ قبر نوشته شده :”ابن عباس ” ، یک ساعت زندگی کرد و مرد.

“ابن علی ” یک روز زندگی کرد و مرد.
“ابن یوسف” ده دقیقه زندگی کرد و مرد.

اسکندر و همراهانش پس از عبور از گورستان به مقر ریش سفید ده می رسند.
از او می پرسد :” تو بزرگ و ریش سفید این مردمی ؟”
پیرمرد می گوید:” آری خدمتگزار این مردم هستم !”
اسکندر میگوید:” من دو سوال دارم ، مرا جواب بده تا از اینجا بروم”
پیرمرد می گوید:”بپرس”
اسکندر می پرسد:” چرا جلوی در ِ خانه یک چاله شبیه قبر است ؟”
پیرمرد می گوید:” علتش آنست که در صبح وقتی هر یک از ما از خانه بیرون می آید
به خود بگوید:” فلانی ! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود ، مراقب باش! مال ِ مردم را نخوری
و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس ِ بزرگی برای هر روز ما می باشد.”
اسکندر می پرسد:” چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه ،
فلانی یک ساعت ، یک ماه ، زندگی کرد و مرد ؟!”
پیرمرد جواب می دهد:” وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا میرسد ، به کنار بستر او می رویم
و خوب می دانیم که در واپسین دم حیات ، پرده هایی از جلوی چشم انسان
برداشته میشود و او دیگر در این شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست !
از او چند سوال میکنیم :

چه علمی آموختی؟
و چقدر آموختن آن به طول کشید ؟
چه هنری آموختی؟
و برای آن چقدر عمر صرف کردی؟
برای بهبود معاش و زندگی مردم چقدر تلاش کردی؟

او که در حال احتضار قرار گرفته است ، مثلا می گوید در تمام عمرم به مدت یک ماه
هر روز یک ساعت علم آموختم ، یا برای یاد گیری هنر هر هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم .
یا اگر خیر و خوبی کردم ، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خود نمایی !!!
ولی یک شب مقداری نان خریدم و برای همسایه ام که می دانستم گرسنه است ،
پنهانی به در خانه اش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم !
بعد از انکه آن شخص می مرد ، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته بود
محاسبه کرده و روی سنگ قبرش حک می کنیم :
” ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد ” ، و یا برای بهبود زندگی مردم
تلاشی را که به انجام رسانده ، زمان آن را حساب کرده و حک می کنیم:
” ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد !” یعنی عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود.
بدین سان زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می گیرد که بر سه بستر ِ
علم ، هنر ، مردم مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است
و نام زندگی بر آن نتوان نهاد .
اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام می کند و به لشکر خود دستور می دهد:
هیچ گونه تعدی به مردم نکنند و به پیرمرد احترام می گذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون می رود.
خب حالا کمی فکر کنید:

اگر چنین قانونی رعایت شود ، روی سنگ قبر شما چه خواهند نوشت؟
لحظاتی فکر کنید… بعد عمر مفید خود را محاسبه کنید.

منبع : کتاب مشکلات را شکلات کنید

دسته بندی‌ها: موفقیت,همه مطالب

برچسب‌ها :

دیدگاه کاربران

  1. saeed گفت:

    Eyval, akhare darse zendegie

دیدگاه خود را بنوبسید