دل چو دریاست و زبان همچو ساحل ، آنچه در دریا باشد به ساحل آید
( ابو سعید ابوالخیر)
اگر در باشد همان به ساحل باز می گردد ، اگر چیز بی ارزش باشد همان به ساحل باز می گردد
**********
پیش کم فهمان چه حاصل ز پر دانی کنی / دانه گوهر چه ریزی مرغ ارزن خوار را
روز حساب غم مخور از گنه کمال / چون عقد زلف یار بود دستگیر ما
( کمال خجندی عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری)
( مرغ ارزن خوار = پرنده ای که دانه های ریز می خورد)


**********
روزی ابوسعید به علت دل تنگی و ملامت به خادم خویش گفت از میهنه ( نام
آبادی ) خسته شدم و تصمیم دارم که به سرخس بروم در بین راه در عالم تخیل
لقمان را می بیند ، لقمان از او سوال می کند که ابوسعید به کجا می روی
، گفت از میهنه دلتنگم می خواهم به سرخس بروم شاید که حالم بهبود یابد .
لقمان خنده ای کرد ، ابو سعید علت خنده را جویا شد ، لقمان گفت : ای ابوسعید اگر به سرخس رسیدی سلام مرا به خدای سرخس برسان.
ابوسعید از این سخن لقمان به خود آمد و گفت ای وای بر حال من که علت دل تنگی من از میهنه غالب شدن شیطان بر قلبم می باشد .
فورا از سفر خود دست برداشت و به میهنه باز گشت و مشغول ذکر حق گردید
منبع : کتاب اسرار التوحید

دسته بندی‌ها:عشق و عرفان,همه مطالب

برچسب‌ها :

دیدگاه کاربران

  1. آفرین بر میثم عزیز
    خوب بود

دیدگاه خود را بنوبسید