هنگامی که روز به پایان میرسد،
یک مادر مهربان و مشفق
کودک خردسال خود رابا ریشخند به اتاق خواب می برد.
کودک ، با احساس میل و بی میلی،
اسباب بازیهای شکسته خود رابر کف اتاق نشیمن ترک می کند،
اما هنوز با نگاه مشتاق از شکاف در به آنها نگاه می کند،
هنوز دلش از فراق اسباب بازیها آرام نیافته
و هنوز خیالش به وعده هایی که برای گرفتن اسباب بازیهای تازه و بهتر
به او داده اند جمع نشده ونگران است که آنها را نپسندد.
مادر طبیعت نیز با ما چنین رفتاری میکند
اسباب بازیها را یک یک از ما می گیرد
و چنان ما را با مهربانی می خواباند
که به سختی می توانیم بدانیم که میل ما به رفتن است یا ماندن .
خواب بر پلکهایمان سنگینی می کند
و راه را بر فهم این نکته می بندد
که دانش آن وجود نا شناخته چقدرفراتر از دانش ماست.
هنری لانگ فلو
مولانا، با الهام گرفتن از قرآن، زندگی را بازی کودکان در کوچه حیات دانسته و مرگ را پایان بازی ;
که شب هنگام مادران کودک خود را به خانه و استراحت می خوانند:


کودکان سازند در بازی دکان
سود نبود غیر تعطیل زمان
شب شود در خانه آید گرسنه
کودکان رفته ، بمانده یک تنه
این جهان بازیگه است و مرگ شب
باز گردی کیسه خالی پر طعب
منبع : کتاب 365 روز با ادبیات جهان

Like
0

دسته بندی‌ها: عشق و عرفان,همه مطالب

برچسب‌ها :

دیدگاه خود را بنوبسید