راهبی در یک غار مرتفع در کوهستان مشغول مراقبه بود . روزی چوپانی گوسفندانش را از چَرا بر میگرداند که راهب را
دید و مجذوب او شد .

پرسد : (( تو تک و تنها اینجا چه میکنی ؟ )) راهب جواب داد :

(( روی صبر تمرکز و مراقبه میکنم )) . چوپان در حالی که آماده رفتن بود در جواب فریاد کشید که :

(( پس برو به جهنم ! )) راهب در پاسخ فریاد شکید : (( جدا؟ خودت برو به جهنم !)) چوپان در تمام راه بازشگت ،پیش خود میخندید .

همان طور که این داستان ترسیم میکند ، پرورش صبر در خود ، بدون استفاده از آن در مواقع لزوم ، بی معنی است .

آن چوپان معلم بزرگی بود، زیرا به آن راهب نشان داد استنباط او فقط ذهنی بوده است ، نه عینی .

با گشودن خود و دل مان به سوی دیگران و آنچه ما را به چالش میخواند ، از نظر روحی و احساسی انعطاف پذیر خواهیم شد و کم تر مستعد آن خواهیم بود که پیچ و خم های زندگی ما را در هم بکوبند.

Like
0

دسته بندی‌ها: معرفی کتاب,همه مطالب

برچسب‌ها :

دیدگاه خود را بنوبسید