الماسهایی از مولانا – قسمت هشتاد و هفتم

از خود به خود سفر کن در راه عاشقی
وین قصه مختصر کن ای دوست یک سری

———————–

نقش بند جان که جان‌ها جانب او مایلست
عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست
آنک باشد بر زبان‌ها لا احب الافلین
باقیات الصالحات است آنک در دل حاصلست
دل مثال آسمان آمد زبان همچون زمین
از زمین تا آسمان‌ها منزل بس مشکلست
دل مثال ابر آمد سینه‌ها چون بام‌ها
وین زبان چون ناودان باران از این جا نازلست
آب از دل پاک آمد تا به بام سینه‌ها
سینه چون آلوده باشد این سخن‌ها باطلست

——————-

بانگ زد يارش كه بر در كيست ان؟
گفت: بر در هم تويي اي دلستان!

گفت: اكنون چون مني، اي من! درا
نيست گنجايي دو من را در سرا

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا

الماسهایی از مولانا – قسمت هشتاد و ششم

مرغ شب چون روز بیند گوید این ظلمت ز چیست
زانک او گشته‌ست با شب آشنا و همنشین

شاد آن مرغی که مهر شب در او محکم نگشت
سوی تبریز آید او اندر هوای شمس دین

———————–

برجه و کاهل مباش در ره عیش و معاش
پیشکشی کن قماش رونق تجار بین

گوهر پیشین بنه تا کندت میر ده
کهنه ده و نو ستان دانه ده انبار بین

تا نگری در زمین هیچ نبینی فلک
یک دمه خود را مبین خلعت دیدار بین

مولانا

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا

الماسهایی از مولانا – قسمت هشتاد و پنح

پای کژ را کفش کژ بهتر بود
مر گدا را دستگه بر در بود

مولانا

برای پای کج، کفش کج لازم است. پای کج، سمبل هشیاری که در ذهن کج شده،
بنابراین باورهای کج هم می‌خواهد. اگر پا کج باشد، کفش درست حسابی و راست به آن نمی خورد.

انسانی که در ذهن زندگی می‌کند و هشیاری جسمی دارد، سوالهایش غلط و لق است، بنابراین، جوابهای لق می‌شنود. اگر درد حمل می‌کند، خود نیز دردمند است و درد ایجاد می‌کند و به درد توجه دارد و برنامه و استادی دردناک می‌خواهد و به سیستمی توجه می‌کند که درد ایجاد کند. درد، یا باور دردناک، کفش کج است.

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا

الماسهایی از مولانا – قسمت هشتاد و چهارم

مولانا جلال الدین رومی در هر شش دفتر مثنوی، موضوع جبر و اختیار را توأماً در طول مثنوی دنبال می کند و این دو موضوع را بهیچ عنوان در تضاد با هم نمی بیند و مانند «کانت»، ولی متقدم بر او می گوید:
در میان جبری و اَهل قدر
هم چنان بحث است تا حشر، ای پسر

در باب اختیار، مولانا میگوید:

در هر آن کاری که میل استت بدان
قدرت خود را همی بینی عیان
وندر آن کاری که میل ات نیست و خواست
خویش را جبری کنی کین از خداست.
در جای دیگر:
گر نبودی اختیار این شرم چیست؟
وین دریغ و خجلت و آزرم چیست؟
زجر شاگردان و استادان چراست
خاطر از تدبیرها گردان چراست؟
در جایی دیگر از مثنوی میگوید:
در جهان این مدح و شاباش و زهی
ز اختیار است و حفاظ آگهی
آدمی بر خِنگ کرمَنا سوار
در کف درکش عنان اختیار

مولانا در مورد جبر نیز در طول مثنوی نگاشته است که:

ادامه مطلب…

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا

الماسهایی از مولانا – قسمت هشتاد و سوم

مولانا كه هنگام بهار تمام زيباي‌هاي طبيعت را به دقت مي‌نگرد، هرگز محو زيبايي‌هاي صوري و ظاهري نمي‌شود و از هر صورتي و ظاهري به باطني و حقيقتي راه مي‌يابد. در زمستان، وقتي همه جا زير برف پوشيده شده و همه چيز يخ زده است، به خورشيدي نياز است تا برف‌ها را آب كند و زمين را از زير كفن برف نجات دهد و اين مردان حق هستند كه بايد تيغ خورشيد را بركشند و دل‌هاي پوشيده از برف و يخ‌زده مردمان را حياتي دوباره بخشند:

چون زمين زين برف در پوشد كفن
تيغ خورشيد حسام‌الدين بزن

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا


Copyright © 2006 - 2017 Hemmaty.com
Design : M.hemmaty
Follow

Get every new post delivered to your Inbox

Join other followers