الماسهایی از مولانا – قسمت هشتاد و پنح

پای کژ را کفش کژ بهتر بود
مر گدا را دستگه بر در بود

مولانا

برای پای کج، کفش کج لازم است. پای کج، سمبل هشیاری که در ذهن کج شده،
بنابراین باورهای کج هم می‌خواهد. اگر پا کج باشد، کفش درست حسابی و راست به آن نمی خورد.

انسانی که در ذهن زندگی می‌کند و هشیاری جسمی دارد، سوالهایش غلط و لق است، بنابراین، جوابهای لق می‌شنود. اگر درد حمل می‌کند، خود نیز دردمند است و درد ایجاد می‌کند و به درد توجه دارد و برنامه و استادی دردناک می‌خواهد و به سیستمی توجه می‌کند که درد ایجاد کند. درد، یا باور دردناک، کفش کج است.

دسته بندی‌ها:الماس هایی از مولانا

الماسهایی از مولانا – قسمت هشتاد و چهارم

مولانا جلال الدین رومی در هر شش دفتر مثنوی، موضوع جبر و اختیار را توأماً در طول مثنوی دنبال می کند و این دو موضوع را بهیچ عنوان در تضاد با هم نمی بیند و مانند «کانت»، ولی متقدم بر او می گوید:
در میان جبری و اَهل قدر
هم چنان بحث است تا حشر، ای پسر

در باب اختیار، مولانا میگوید:

در هر آن کاری که میل استت بدان
قدرت خود را همی بینی عیان
وندر آن کاری که میل ات نیست و خواست
خویش را جبری کنی کین از خداست.
در جای دیگر:
گر نبودی اختیار این شرم چیست؟
وین دریغ و خجلت و آزرم چیست؟
زجر شاگردان و استادان چراست
خاطر از تدبیرها گردان چراست؟
در جایی دیگر از مثنوی میگوید:
در جهان این مدح و شاباش و زهی
ز اختیار است و حفاظ آگهی
آدمی بر خِنگ کرمَنا سوار
در کف درکش عنان اختیار

مولانا در مورد جبر نیز در طول مثنوی نگاشته است که:

ادامه مطلب…

دسته بندی‌ها:الماس هایی از مولانا

الماسهایی از مولانا – قسمت هشتاد و سوم

مولانا كه هنگام بهار تمام زيباي‌هاي طبيعت را به دقت مي‌نگرد، هرگز محو زيبايي‌هاي صوري و ظاهري نمي‌شود و از هر صورتي و ظاهري به باطني و حقيقتي راه مي‌يابد. در زمستان، وقتي همه جا زير برف پوشيده شده و همه چيز يخ زده است، به خورشيدي نياز است تا برف‌ها را آب كند و زمين را از زير كفن برف نجات دهد و اين مردان حق هستند كه بايد تيغ خورشيد را بركشند و دل‌هاي پوشيده از برف و يخ‌زده مردمان را حياتي دوباره بخشند:

چون زمين زين برف در پوشد كفن
تيغ خورشيد حسام‌الدين بزن

دسته بندی‌ها:الماس هایی از مولانا

آشنایی با عرفان مولانا و سعدي وحافظ

و چون موسی به وعده گاه آمد عرض کرد:
پروردگارا ! “خود را به من بنمای” تا تو را تماشا کنم .

معشوق فرمود: ” هرگز مرا نخواهی دید”؛
لیکن به کوه نگاه کن پس اگر بر جای خود قرار گرفت به زودی مرا خواهی دید. پس پروردگارش آن را متلاشی ساخت و موسی مدهوش بر زمین افتاد…
* “أرنی”: خودت را به من نشان بده
*”لن ترانی “: هرگز مرا نخواهی دید

سعدی:
چو رسی به کوه سینا “أرِنی” مگو و بگذر
که نیرزد این تمنا به جواب “لن ترانی”

 

حافظ:
چو رسی به طور سینا “أرِنی” بگو و بگذر
تو صدای دوست بشنو، نه جواب “لن ترانی”

ادامه مطلب…

دسته بندی‌ها:الماس هایی از مولانا

الماسهایی از مولانا – قسمت هشتاد و دوم

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن
گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

 

——————–
دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم
—————

خرقه ی “تسلیم” اندر گردنم

بر من آسان کرده سیلی خوردنم.

————–
ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد
خوبی قمر بهتر یا آنکه قمر سازد
بگذار شکرها را بگذار قمرها را
او چیز دگر داند او چیز دگر سازد

دسته بندی‌ها:الماس هایی از مولانا,عشق و عرفان

Follow

Get every new post delivered to your Inbox

Join other followers