الماسهایی از مولانا – قسمت نود و پنج

بحر گوید من ترا در خود کشم
لیک می‌لافی که من آب خوشم

لاف تو محروم می‌دارد ترا
ترک آن پنداشت کن در من درآ

حق همی‌گوید نظرمان در دلست
نیست بر صورت که آن آب و گلست

آب گل خواهد که در دریا رود
گل گرفته پای آب و می‌کشد

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا

الماسهایی از مولانا – قسمت نود و چهارم

آنکس که درون سینه را دل پنداشت
گامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت

تسبیح و سجاده توبه و زهد و ورع
این جمله رهست خواجه منزل پنداشت

مولانا

در عشق افقی است كه عارف با همه انسانها صرف‌نظر از نوع نژاد و زبان و مذهبشان در صلح و دوستی است. با محیط زیستش نیز در دوستی و سازش است. آب را آلوده نمی‌كند، خاك را آلوده نمی‌كند، حیوانات را نمی‌آزارد، به گیاهان و درختان صدمه‌ای نمی‌زند و هیچ دلی را نمی‌شكند.

یكی عشق عمودی كه رابطه بنده و حضرت معشوق را تفسیر می‌كند و دیگر عشق افقی كه رابطه بنده عارف را با محیط پیرامونش شكل می‌دهد. و این همان عرفان مدنی است كه یكی دیگر از ویژگیهای عرفان عشقی مولاناست و نوعاً عرفان ایرانی این شاخصه را داراست.

 

به قول حرف خواجه عبداله انصاری :

مرد آن است که کار کند زن بستاند و از خدا غافل نشود.

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا

الماسهایی از مولانا – قسمت نود و سوم

خوی شاهان در رعیت جا کند 
چرخ اخضر آب را خضرا کند

 
منظور مولانا آن است که بالا دستی هر اخلاقی داشته باشد در رعیت و جامعه هم آن اخلاق نشست میکند . وقتی دولتی احترام وشرف و مردانگی و وجدان و انسانیت را سرلوحه ی کار خود میکند واضح است که مردم هم کم کم و به مرور در جامعه همان اخلاق راخواهند داشت .. اما در جامعه ای که بی احترامی و دزدی و کشتار وتجاوز به حق انسانها کار آن باشد پر واضح است که این خلق و خوی در رعیت جماعت هم نفوذ میکند… همچنانکه رنگ آسمان آبی دریا را آبی میکند …

———————————-

عقل چندان خوب است ومطلوب است که تورا بر در پادشاه آورد.چون بردراورسیدی ،عقل راطلاق ده،که این ساعت عقل زیان توست وراهزن است.چون به وی رسیدی ،خودرابه وی تسلیم کن .تورا با چون وچرا کاری نیست .
مولانا
گزیده فیه مافیه ،ش 64 الهی قمشه ای

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا,عشق و عرفان

الماسهایی از مولانا – قسمت نود و دوم

رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
سوی دریای معانی که گرامی گهری
برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست
مکن استیزه کز این مصطبه هم برگذری
پر فروشوی از این آب و گل و باش سبک
پی یاران پریده چه کنی که نپری
هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیات
پیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری
زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو
که از این کوه نیاید تن کس را کمری
بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروق
که از او گه چو هلالی و گهی چون قمری
دیوان شمس غزل شماره 2873

 

—————————–

 

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شدند
عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا,عشق و عرفان

بخش هایی از برنامه گنج حضور–قسمت 19

خرمن ارواح نهایت نداشت
مورچه ای چیز محقر گرفت


مورچه، همین من ذهنی است. بعضی انسان ها یک چیز کوچولو برمی دارند.

همینطور که یک خرمن بی نهایت،« قدیم توی خرمن ها گندم را جمع می کردند، یک مورچه می آمد، یک دانه برمی داشت، در میرفت» مورچه کوچولو ، من ذهنی است .

مورچه یعنی : خودم ، سوادم ، شهرت ام ، هیکل ام ، اینکه مردم چه می گویند و تایید مردم ، ‏بابا من یک آدم خیلی معتبری هستم.
همین مفهوم ها را برداشته، یک هشیاری، یک روحی که اینقدر حقیر است. اینها را برداشته با خودش دارد می رود همه اش پز به اینها می دهد وقتی می گوید من کی هستم، به اینها فکر می کند. اینقدر پول در بانک دارم !

‏کسی که خرمن بی نهایت دارد، پول ندارد؟، چرا او هم پول دارد، پول براش مهم نیست. پول دلش نیست، سوادش دلش نیست ،مقامش دلش نیست. در نتیجه، رقص فرم را تماشا می کند، لذت هم می برد، می داند که هر چیزی که بوجود می آید، دارد می رقصد. هی بوجود می آید، هی از بین می رود. با رقص فرم همآهنگ است. رقص فرم جدی نیست ، رقص فرم تلاش برای بقا نیست، خطرناک نیست، این جهان جدی نیست، هیچ چیز در این جهان جدی نیست

وقتی ما روحی می شویم ، هشیاری می شویم که آینه ای درست کردیم و این آینه را خدا در دستش گرفته است. خدا، عمق اش بی نهایت است یعنی خدا خودش را در شما می بیند. از جنس ابدیت است. از جنس بی نهایت است. شما این لحظه زنده ابدی هستید وحس کمیابی ندارید مثل من ذهنی ..
درین بحر درین بحر همه چیز بگنجد

Like
0

دسته بندی‌ها: عشق و عرفان,گنج حضور


Copyright © 2006 - 2017 Hemmaty.com
Design : M.hemmaty
Follow

Get every new post delivered to your Inbox

Join other followers