الماسهایی از مولانا – قسمت نود و دوم

رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
سوی دریای معانی که گرامی گهری
برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست
مکن استیزه کز این مصطبه هم برگذری
پر فروشوی از این آب و گل و باش سبک
پی یاران پریده چه کنی که نپری
هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیات
پیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری
زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو
که از این کوه نیاید تن کس را کمری
بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروق
که از او گه چو هلالی و گهی چون قمری
دیوان شمس غزل شماره 2873

 

—————————–

 

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شدند
عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش

دسته بندی‌ها:الماس هایی از مولانا,عشق و عرفان

بخش هایی از برنامه گنج حضور–قسمت 19

خرمن ارواح نهایت نداشت
مورچه ای چیز محقر گرفت


مورچه، همین من ذهنی است. بعضی انسان ها یک چیز کوچولو برمی دارند.

همینطور که یک خرمن بی نهایت،« قدیم توی خرمن ها گندم را جمع می کردند، یک مورچه می آمد، یک دانه برمی داشت، در میرفت» مورچه کوچولو ، من ذهنی است .

مورچه یعنی : خودم ، سوادم ، شهرت ام ، هیکل ام ، اینکه مردم چه می گویند و تایید مردم ، ‏بابا من یک آدم خیلی معتبری هستم.
همین مفهوم ها را برداشته، یک هشیاری، یک روحی که اینقدر حقیر است. اینها را برداشته با خودش دارد می رود همه اش پز به اینها می دهد وقتی می گوید من کی هستم، به اینها فکر می کند. اینقدر پول در بانک دارم !

‏کسی که خرمن بی نهایت دارد، پول ندارد؟، چرا او هم پول دارد، پول براش مهم نیست. پول دلش نیست، سوادش دلش نیست ،مقامش دلش نیست. در نتیجه، رقص فرم را تماشا می کند، لذت هم می برد، می داند که هر چیزی که بوجود می آید، دارد می رقصد. هی بوجود می آید، هی از بین می رود. با رقص فرم همآهنگ است. رقص فرم جدی نیست ، رقص فرم تلاش برای بقا نیست، خطرناک نیست، این جهان جدی نیست، هیچ چیز در این جهان جدی نیست

وقتی ما روحی می شویم ، هشیاری می شویم که آینه ای درست کردیم و این آینه را خدا در دستش گرفته است. خدا، عمق اش بی نهایت است یعنی خدا خودش را در شما می بیند. از جنس ابدیت است. از جنس بی نهایت است. شما این لحظه زنده ابدی هستید وحس کمیابی ندارید مثل من ذهنی ..
درین بحر درین بحر همه چیز بگنجد

دسته بندی‌ها:عشق و عرفان,گنج حضور

الماسهایی از مولانا – قسمت نود و یک

آن یکی در کنج زندان، مست و شاد
و ان دگر در باغ، ترش و بی مراد!

مولانا

…….

همه چیز بستگی به هوای دلت دارد
حال دلت که خوب باشد
همه دنیا به نظرت زیباست
آدم‌ها همه شان دوست داشتنی اند
وهمه را می توانی ببخشی
حتی چراغ قرمز برایت مکثی دوست داشتنی می شود که…
لحظه‌ای پا را از روی پدال برداری و بتوانی فکرکنی
به چیزهایی که دوست داری!
حال دلت که خوب باشد
حتی می شوی همبازی بچه ها
برای عزیزانت وقت می گذاری و یک دنیا مهربانی در چهره ات نهفته است!!
وچقدر لذت دارد که آدم حال دلش خوب باشد.

حال دلتان خوش …

دسته بندی‌ها:الماس هایی از مولانا

عاشقانه های حافظ سری هفتم

حسبِ‌حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی کو؟ ــ که فرستم به تو پیغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب

فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند ادامه مطلب…

دسته بندی‌ها:عشق و عرفان

Follow

Get every new post delivered to your Inbox

Join other followers