عشق و عرفان – قسمت سیزدهم

عشق
عاشق یارم مرا بــــــا کفر و با ایمان چه کـــــار
تشنه دردم مرا بـــــا وصل و با هجران چه کار
کشته عشقم مــــــــرا از شحنه دوران چه غــــم
مفلس عـــــــورم مـــــرا با زمـــره دیوان چه کار

قبله و محراب من ابــــروی دلدار است و بس
این دل شوریده را بــــــا این چه و با آن چه کار
چونکه اندر هــــــــــردو عــــالم یار میباید مرا
با بهشت و دوزخ و با حور و با غلمان چه کار

هرکه از خود شد مــــجرد در طـــــریق عاشقی
از غم و دردش چه آگـــاهی و با درمان چه کار
حافـــــــظا گر عـــــاشق و مستی دگر ره باز گو
عاشق یارم مـــــــرا با کفر و بـــــا ایمان چه کار
حافظ

ادامه مطلب…

دسته بندی‌ها: عشق و عرفان,همه مطالب

برچسب‌ها

تقابل عرفان و بهار


تقابل عرفان و بهار در اندیشه مولانا

گفت پيغمبر زسرماي بهار
تن مپوشانيد ياران زينهار
زانكه با جان شما آن مي كند
كان بهاران با درختان مي كند
ليك بگريزيد از سرد خزان
كان كند ، كاوكرد با باغ و رزان
آن خزان نزد خدا ، نفس و هواست
عقل و جان عین بهار است و بقاست
مر تو را عقلی ست ، جزوی ، در نهان
کامل العقلی بجو اندر جهان

این جهان گلستانی است پر گل ، که هرکس از این گلستان به نوعی خرسندی دارد :
بعضی به دیدن گل مایلند ، بعضی به بوییدن ، بعضی به چشیدن و ریختن در محافل و مجالس
اما مطلوب کلی از این گلستان حاصل کسی است که فایده گلاب از گل را در نظر دارد.
با همین تعبیر ، بدون شک حضرت مولانا یکی از بزرگترین گلاب گیران گلستان هستی ،
و محصولاتش از ناب ترین آن هاست.
او این بار از بهار سخن می گوید و می خواهد انوار عطر آگین وحی را از دم مسیحایی بهار
در جان خفته و زمستان زده ما بدمد.
برای ورود به اندیشه بهاری او دست به دامان بیت زیبایی از شاعر نازک خیال ، بیدل دهلوی می شویم
که فرمود :

“همچو بوی گل دمی از قید پیراهن درآ / از تو آشنایی این قدر دارد بهار ”

به زبان ساده یعنی ای انسان : آیا آن اتفاقی که برای یک دانه در فصل بهار رخ می دهد نباید در دل تو نیز رخ دهد.؟!
آیا دانه دل تو ، هیج عطری و رنگی از خداوند در خود ندارد؟

ادامه مطلب…

دسته بندی‌ها: همه مطالب

برچسب‌ها,


Copyright © 2006 - 2017 Hemmaty.com
Design : M.hemmaty