الماسهایی از حکیم فردوسی – بخش 4

شود آن زمان بر دل ما درست / که از کینه دلها بخواهیم شست

ز کين نو آيين و ز کين کهن ، مگر / در جهان تازه گردد سخن

بکوشید تا رنجها کم کنید / دل غمگنان شاد و بی‌غم کنید.

بسازید و از داد باشید شاد / تن آسان و از کین مگیرید یاد

سخن های دیرینه یاد آورید / به گفتار لب را به داد آورید

جهان یادگارست و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز مردمی

سُراینده باش و فزاینده باش/ شب و روز با رامش خنده باش

خداوند هستی و هم راستی / نخواهد ز تو کژی و کاستی

مدار ایچ اندیشهی ِ بد به دل/ همه شادی آرای و غم برگُسل

کنون خورد باید می خوشگوار / که می‌بوی مشک آید از جویبار

کنون داستان کهن نو کنیم / سخن های شیرین و خسرو کنیم

 

ادامه مطلب…

دسته بندی‌ها: عشق و عرفان

برچسب‌ها

مفهوم کلمه “بس” در شعر هنر نزد ایرانیان است و بس

فردوسی

عده ای برداشت نادرست از شعر حکیم فردوسی دارند و به اشتباه کلمه “بس” را  “تنها و فقط ”  معنی میکنند

و به اشتباه معنی میکنند : تنها ايرانيان هنر دارند و کس ديگری ندارد

نگيـرند شيــر ژيـان را به خــس
هنـر نــزد ايـرانيـــــان اسـت وبس

با مراجعه به لغت نامه دهخدا و معین :

بس، و بس و بسا واژه هايی هستند همانند و هم ريشه، که به معنای بسيار و بسياری، افزون و افزون بر، فراوان، به فراوانی و کافی و به اندازه ی نياز، به کار برده می شوند.

 

واژه ی ” بس”، در سرود “هنر نزد ايرانيان است و بس”، نيز چنين باری دارد و به هيچ روی نمی گويد، هنر تنها نزد ايرانيان است و اين تنها ايرانيان هستند که هنر دارند، اين سرود می گويد” بسی و بسياری، يا به اندازه ی نياز، هنر نزد ايرانيان است.

ادامه مطلب…

دسته بندی‌ها: عشق و عرفان

برچسب‌ها

الماسهایی از حکیم فردوسی – بخش 3

 

دل انسان نامتناهی و بی نهایت است اما افسوس که خیلی از افراد این گوهر بی نظیر را به بهای پایین میفروشند

هر چیزی که در دلت جا کرده مطمئن باش دلت را با آن همه عظمت به آن فروختی

اینجاست که حکیم بزرگ فردوسی جواب میدهد ، او انگار می دانست که انسانها در هزار سال بعد چگونه می اندیشند

فردوسی‌ میگه ابلهی سنگ قیمتی و جواهری که روشنتر از خورشید و ماه است

و لایق این است که به بازوی جمشید بسته شود را پیدا می‌کند و آن جواهر

گران بها را به گردن خرش می‌بندد، و اضافه می‌کند ….

فردوسی در شاهنامه ذکر کرده :

یکی‌ ابلهی شب چراغی بجست / که با وی بودی عقل پروین درست

فروزانتر از ماه و خورشید بود / سزاوار بازوی جمشید بود

خری داشت آن ابله کور دل‌ / به جانش بودی جان خر متصل

چنین شب چراغی که نآمد بدست / شنیدم که بر گردن خر ببست

من آن شب چراغ سحرگاه ‌یم / که روشن کن از ماه تا ماهیم

ولیکن مرا بخت ابله شعار / ببسته است بر گردن روزگار

دسته بندی‌ها: عشق و عرفان,همه مطالب

برچسب‌ها

الماسهایی از حکیم فردوسی – بخش 2

فردوسى بر این باور است که عقل و علم و دانش و خرد، بر هر چیز مقدم است
و اینکه جهان و آنچه در آن است، سراسر حکمت است و معرفت :

کسى کِش خِرَد باشد آموزگار / نگه داردش گردش روزگار
مدارا خِرَد را برادر بُوَد / خرد بر سر جان چو افسر بُوَد
خرد مرد را خلعت ایزدى است / سزاوار خلعت نگه کن که کیست

——————-

همه میتوانند همچون فریدون عدالت گستر باشند :

فريدون فرخ فرشته نبود / ز مشك و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش يافت آن نيكويي / تو داد و دهش كن، فريدون توي

دسته بندی‌ها: عشق و عرفان,همه مطالب

برچسب‌ها

نیکی

ferdosi
نباشد همی نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار
دراز است دست فلک بر بدی / همه نیکویی کن اگر بخردی

چو نیکی کنی، نیکی آید برت / بدی را بدی باشد اندرخورت

چو نیکی نمایدت کیهان‌خدای / تو با هر کسی نیز، نیکی نمای
مکن بد، که بینی به فرجام بد / ز بد گردد اندر جهان، نام بد
به نیکی بباید تن آراستن / که نیکی نشاید ز کس خواستن

وگر بد کنی، جز بدی ندروی / شبی در جهان شادمان نغنوی

دسته بندی‌ها: همه مطالب

برچسب‌ها,


Copyright © 2006 - 2017 Hemmaty.com
Design : M.hemmaty