الماسهایی از مولانا – قسمت نود و نهم

از نظر مولانا زندگی غیر اصیل، یعنی زندگی آمیخته با فراق، سرشار از دو حس قوی‌ست: تشویش و ملالت. دلیل‌اش ساده است: هنگامی که قطره‌ی روح انسان دیگر بخشی از آن دریا نباشد در معرض نیستی قرار می‌گیرد. یک قطره‌ی تنها در مقابل تابش آفتاب به طرفه‌العینی بخار و با وزش باد، در اندک لحظه‌ای خشک می‌شود. زندگی فراق‌آمیز هم، هم‌واره در آستانه‌ی نابودی‌ست و همین تهدیدِ همیشگی منشأ تشویش آدمی‌ست.

از سوی دیگر حکایت زندگی آمیخته با فراق آدمی، به تعبیر مولانا، مانند حکایت شاه‌زاده‌ای‌ست که به زندگی در قصری فراخ عادت داشته و اکنون محکوم به زندگی در زندانی کوچک و بسیار تاریک است که حتا پنجره‌ای هم ندارد. او زمانی که در قصر می‌زیسته همیشه چیز جدیدی برای کشف کردن داشته است:
ادامه مطلب…

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا

برچسب‌ها

الماسهایی از مولانا – قسمت نود و ششم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

ادامه مطلب…

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا

برچسب‌ها

الماسهایی از مولانا – قسمت نود و سوم

خوی شاهان در رعیت جا کند 
چرخ اخضر آب را خضرا کند

 
منظور مولانا آن است که بالا دستی هر اخلاقی داشته باشد در رعیت و جامعه هم آن اخلاق نشست میکند . وقتی دولتی احترام وشرف و مردانگی و وجدان و انسانیت را سرلوحه ی کار خود میکند واضح است که مردم هم کم کم و به مرور در جامعه همان اخلاق راخواهند داشت .. اما در جامعه ای که بی احترامی و دزدی و کشتار وتجاوز به حق انسانها کار آن باشد پر واضح است که این خلق و خوی در رعیت جماعت هم نفوذ میکند… همچنانکه رنگ آسمان آبی دریا را آبی میکند …

———————————-

عقل چندان خوب است ومطلوب است که تورا بر در پادشاه آورد.چون بردراورسیدی ،عقل راطلاق ده،که این ساعت عقل زیان توست وراهزن است.چون به وی رسیدی ،خودرابه وی تسلیم کن .تورا با چون وچرا کاری نیست .
مولانا
گزیده فیه مافیه ،ش 64 الهی قمشه ای

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا,عشق و عرفان

برچسب‌ها

الماسهایی از مولانا – قسمت نود و دوم

رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
سوی دریای معانی که گرامی گهری
برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست
مکن استیزه کز این مصطبه هم برگذری
پر فروشوی از این آب و گل و باش سبک
پی یاران پریده چه کنی که نپری
هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیات
پیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری
زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو
که از این کوه نیاید تن کس را کمری
بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروق
که از او گه چو هلالی و گهی چون قمری
دیوان شمس غزل شماره 2873

 

—————————–

 

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شدند
عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا,عشق و عرفان

برچسب‌ها

الماسهایی از مولانا – قسمت نود و یک

آن یکی در کنج زندان، مست و شاد
و ان دگر در باغ، ترش و بی مراد!

مولانا

…….

همه چیز بستگی به هوای دلت دارد
حال دلت که خوب باشد
همه دنیا به نظرت زیباست
آدم‌ها همه شان دوست داشتنی اند
وهمه را می توانی ببخشی
حتی چراغ قرمز برایت مکثی دوست داشتنی می شود که…
لحظه‌ای پا را از روی پدال برداری و بتوانی فکرکنی
به چیزهایی که دوست داری!
حال دلت که خوب باشد
حتی می شوی همبازی بچه ها
برای عزیزانت وقت می گذاری و یک دنیا مهربانی در چهره ات نهفته است!!
وچقدر لذت دارد که آدم حال دلش خوب باشد.

حال دلتان خوش …

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا

برچسب‌ها


Copyright © 2006 - 2017 Hemmaty.com
Design : M.hemmaty