الماسهایی از مولانا – قسمت هفتاد و یک

molana
چند گویی که چه چاره‌ست و مرا درمان چیست
چاره جوینده که کرده‌ست تو را، خود آن چیست؟

بوی نانی که رسیده‌ست بر آن بوی برو
تا همان بوی دهد شرح تو را کاین نان چیست

گر تو عاشق شده‌ای عشق تو برهان تو بس
ور تو عاشق نشدی پس طلب برهان چیست

 

 

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا,همه مطالب

الماسهایی از مولانا – قسمت هفتاد

molana

زان كه عاشق در دم نقد است مست / لاجرم از كفر و ايمان برتر است
كفر و ايمان هر دو خود دربان اوست / اوست مغز و كفر و دين اوراست پوست
کفر و ایمان نیست آن جایی که اوست / زان که او مغزست وین دو رنگ و پوست

مولانا می گوید من با هفتاد و ملت سر صلح دارم ، و نزد عاشق که منحصرا به ذات معشوق در انسان نظر میکند.و ایمان امری عرضی است

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا,همه مطالب

الماسهایی از مولانا – قسمت شصد و یکم

 

فرار مولانا از بند کلمات و بازی واژه ها و ذهن :

مولانا از شعر گفتن خوشش نمی آمد و میگفت

این کلمات خودشان بر زبانم جاری میشوند

و اکثر اشعارش را دیگران جمع اوری کرده اند :

” رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل

مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا

قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر

پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا

آینه‌ام آینه‌ام مرد مقالات نه‌ام

دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو

زانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا “

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا,همه مطالب

الماسهایی از مولانا – قسمت پنجاه وششم

 

اندر آ اسرار ابراهیم بین / کو در آتش یافت سرو و یاسمین

مرگ می‌دیدم گه زادن ز تو / سخت خوفم بود افتادن ز تو

چون بزادم رستم از زندان تنگ / در جهان خوش‌هوای خوب‌رنگ

من جهان را چون رحم دیدم کنون / چون درین آتش بدیدم این سکون

اندرین آتش بدیدم عالمی / ذره ذره اندرو عیسی‌دمی

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا,همه مطالب

الماسهایی از مولانا – قسمت بیست وهشتم

molana
ادّعای برتری چینیان و رومیان ازیکدیگر در امر نقاشی
قصه چینیان و رومیان ، قصه علم و دین است . داستان تقابل دانش است با حکمت .
درنگاه اول هردو از یک جنس اند! هردو به دنبال کشف حقیقتند،اما با این تفاوت عظیم
که علم،تو رابه جستجوی دربیرون فرا می خواند،در حالی که دین به جستجوی درون !

دانش می گوید : چیزی کم است ! اما دین می گوید : هیچ نقصانی در کار نیست !
همه چیز پیشاپیش به تو عطا شده ، فقط کافی است تا کتاب وجودی خودت را
ورق به ورق بخوانی !

علم به تو راه را نشان می دهد . می گوید :
از این جا و از این سمت برو .
اما دین میگوید:نیازی نیست که به جایی بروی زیرا روح الهی درتو دمیده شده است .

حضرت مولانا در سراسر مثنوی زمانی که از علم صحبت می کند ،
منظورش آن دانشی نیست که از قدرت درونی و نهفته در ماده خبر می دهد !
او با عالم خارج از انسان کاری ندارد ،
بلکه منظورش آن عالمی است که از قدرت نهفته در آگاهی و ذات خود انسان
صحبت می کند! یعنی دانشی کاملا متفاوت که از بیرون نمی توان کسبش کرد !

ادامه مطلب…

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا,همه مطالب


Copyright © 2006 - 2020 Hemmaty.com
Design : M.hemmaty
Follow

Get every new post delivered to your Inbox

Join other followers