من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باورکنnader1

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم-کودکانه و ساده و روستایی

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم ،مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.

———————-

روزهای بد، همچون برگهای پائیزی ، باور کن که شتابان فرو می ریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان می شکنند، و درخت، استوار و مقاوم بر جای می ماند.

عزیز من!

برگهای پائیزی، بی شک، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند…

———————-

خوشبختي، نامه يي نيست كه يكروز، نامه رساني، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهاي منتظر تو بسپارد. خوشبختي ، ساختن عروسك كوچكي ست از يك تكه خمير نرم شكل پذير… به همين سادگي، به خدا به همين سادگي؛ اما يادت باشد كه جنس آن خمير بايد از عشق و ايمان باشد نه از هيچ چيز ديگر…

خوشبختي را در چنان هاله يي از رمز و راز، لوازم و شرايط، اصول و قوانين پيچيده ي ادراك ناپذير فرو نبريم كه خود نيز در شناختنش شويم…

خوشبختي، همين عطر محو و مختصر تفاهم است كه در سراي تو پيچيده است..

 


 

کتابهای زیر ار نادر ابراهیمی رو پیشنهاد میکنیم بخونید :

چهل نامه کوتاه به همسرم

یک عاشقانه آرام

دسته بندی‌ها: روانشناسی,مطالب جالب,معرفی کتاب

برچسب‌ها : <<>>

دیدگاه خود را بنوبسید