الماسهایی از مولانا – قسمت نود و یک

آن یکی در کنج زندان، مست و شاد
و ان دگر در باغ، ترش و بی مراد!

مولانا

…….

همه چیز بستگی به هوای دلت دارد
حال دلت که خوب باشد
همه دنیا به نظرت زیباست
آدم‌ها همه شان دوست داشتنی اند
وهمه را می توانی ببخشی
حتی چراغ قرمز برایت مکثی دوست داشتنی می شود که…
لحظه‌ای پا را از روی پدال برداری و بتوانی فکرکنی
به چیزهایی که دوست داری!
حال دلت که خوب باشد
حتی می شوی همبازی بچه ها
برای عزیزانت وقت می گذاری و یک دنیا مهربانی در چهره ات نهفته است!!
وچقدر لذت دارد که آدم حال دلش خوب باشد.

حال دلتان خوش …

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا

عاشقانه های حافظ سری هفتم

حسبِ‌حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی کو؟ ــ که فرستم به تو پیغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب

فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند ادامه مطلب…

Like
0

دسته بندی‌ها: عشق و عرفان

بخش هایی از برنامه گنج حضور–قسمت 18

سکوت و تسلیم در مرکزِ این آموزش است. تسلیم یعنی پذیرشِ اتفاقِ این لحظه قبل از قضاوت. معنی‌اش این نیست که ظلمِ دیگری را، قبول می‌کنیم، منِ ذهنی این را می‌گوید. نه این اشتباه است. تسلیم به این معنی که واکنش نشان نمی‌دهیم. تسلیم، شما را به خِرَدِ زندگی، وصل می‌کند. خِرَدِ زندگی راهنمایِ شما خواهد بود. ولی این مزاحمتِ فعلی را باید رفع کرد.

گنج حضور نمی‌گوید: اگر دزد به خانه‌تان آمد، اجازه بدهید اموالِتان را ببرد. گنجِ حضور می‌گوید: اگر دزد به خانه‌تان آمد، واکنش نشان ندهید. پذیرشِ اینکه دزد همین الآن در خانه است و ما در این اتاق و او در اتاق دیگری است، این یک هشیاریِ خردمندانه در شما ایجاد می‌کند، واکنش بروز نمی‌دهید.

آنموقع، آن هشیاری، به شما می‌گوید چکار باید بکنید که دزد را رد کنید. نه اموالِ شما را بِبَرَد و نه شما را بکشد. بعضی موقع‌ها مردم فکر می‌کنند که پذیرشِ اتفاقِ این لحظه، یعنی اینکه مردم هر کاری می‌کنند ولو اینکه حقِ‌ ما را می‌خورند و به ما توسری می‌زنند، اشکالی ندارد. نه، این نیست.

تسلیم یعنی، پذیرشِ اتفاقِ این لحظه، شما را به خِرَدِ درونِ‌تان وصل می‌کند، برای اینکه شما را از جنسِ آن هشیاریِ می‌کند که قبلاً بودید. (قبل از اینکه جذبِ ذهن شوید.) بنابراین آن هشیاری خردمندانه برخورد می‌کند.

Like
0

دسته بندی‌ها: گنج حضور

الماسهایی از مولانا – قسمت نود

درد است که آدمی را راهبر است. در هر کاری که هست، تا اورا درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد در او را میسرنشود – خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم، خواه نجوم و غیره، تا مریم را درد زه پیدا نشد، قصد آن درخت بخت نکرد که:

فَأَجَاءهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَةِ ( آنگاه درد زایش مریم را به درخت خرمایی آورد -مریم -23) – اورا آن درد به درخت آورد، و درخت خشگ میوه دار شد.

تن همچون مریم است، و هریکی عیسی داریم: اگر ما را درد پیدا شود، عیسای ما بزاید، و اگر درد نباشد، عیسی، هم از آن راه نهانی که آمده، باز به اصل خود پیوندد – الا ما محروم مانیم و از او بی بهره.

جان از درون به فاقه و طبع از برون به برگ،
دیو از خورش به هیضه و جمشید ناشتا.

اکنون بکن دوا که مسیح تو بر زمی است؛
چون شد مسیح سوی فلک، فوت شد دوا.

فاقه (فقر) – زمی (زمین)

شرح (استاد قمشه ای) ادامه مطلب…

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا


Copyright © 2006 - 2017 Hemmaty.com
Design : M.hemmaty
Follow

Get every new post delivered to your Inbox

Join other followers