اشعار مولانا در مورد عشق،انسان و زندگی؛ زیباترین غزل ها

0

 

 

مطربا اسرار ما را بازگو

قصه‌های جان فزا را بازگو

ما دهان بربسته‌ایم امروز از او
تو حدیث دلگشا را بازگو

—————————————————————————-

 

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم


گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

 

———————————————————-

سیر نمی‌شوم ز تو ای مه جان فزای من

جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من

با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشم
چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من

چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان
نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من

عود دمد ز دود من کور شود حسود من
زفت شود وجود من تنگ شود قبای من

آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در نعره زنان که‌های من

آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخور
گفتم غم نمی‌خورم ای غم تو دوای من

گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تو
لیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من

گفتم چون اجل رسد جان بجهد از این جسد
گر بروم به سوی جان باد شکسته پای من

گفت بلی به گل نگر چون ببرد قضا سرش
خنده زنان سری نهد در قدم قضای من

گفتم اگر ترش شوم از پی رشک می شوم
تا نرسد به چشم بد کر و فر ولای من

گفت که چشم بد بهل کو نخورد جز آب و گل
چشم بدان کجا رسد جانب کبریای من

گفتم روزکی دو سه مانده‌ام در آب و گل
بسته خوفم و رجا تا برسد صلای من

گفت در آب و گل نه‌ای سایه توست این طرف
برد تو را از این جهان صنعت جان ربای من

زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرم
باقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من

 

………………………………………………………………………………………….

آبی میان جو روان آبی لب جو بسته یخ

آن تیزرو این سست رو هین تیز رو تا نفسری

425717871_241864_9241778131747162491

آن برف گويد دم به دم : بگْدازم و سِيلى شوم
غلطان سوى دريا رَوَم ، من بحرى و دريايى ام

مولانا

 

 

 

 

 

 

………………………………………………………………………………………….

 

بحر گوید من ترا در خود کشم

لیک می‌لافی که من آب خوشم

لاف تو محروم می‌دارد ترا
ترک آن پنداشت کن در من درآ

حق همی‌گوید نظرمان در دلست
نیست بر صورت که آن آب و گلست

آب گل خواهد که در دریا رود
گل گرفته پای آب و می‌کشد

………………………………………………………………………………………….

اگر عالم همه پرخار باشد / دل عاشق همه گلزار باشد

وگر بی‌کار گردد چرخ گردون / جهان عاشقان بر کار باشد

همه غمگین شوند و جان عاشق / لطیف و خرم و عیار باشد

به عاشق ده تو هر جا شمع مرده‌ست / که او را صد هزار انوار باشد

وگر تنهاست عاشق نیست تنها / که با معشوق پنهان یار باشد

شراب عاشقان از سینه جوشد / حریف عشق در اسرار باشد

 

به صد وعده نباشد عشق خرسند / که مکر دلبران بسیار باشد

وگر بیمار بینی عاشقی را / نه شاهد بر سر بیمار باشد

سوار عشق شو وز ره میندیش / که اسب عشق بس رهوار باشد

به یک حمله تو را منزل رساند / اگر چه راه ناهموار باشد

علف خواری نداند جان عاشق / که جان عاشقان خمار باشد

ز شمس الدین تبریزی بیابی / دلی کو مست و بس هشیار باشد

………………………………………………………………………………………….

مرغ شب چون روز بیند گوید این ظلمت ز چیست

زانک او گشته‌ست با شب آشنا و همنشین

شاد آن مرغی که مهر شب در او محکم نگشت
سوی تبریز آید او اندر هوای شمس دین

———————–

برجه و کاهل مباش در ره عیش و معاش
پیشکشی کن قماش رونق تجار بین

گوهر پیشین بنه تا کندت میر ده
کهنه ده و نو ستان دانه ده انبار بین

تا نگری در زمین هیچ نبینی فلک
یک دمه خود را مبین خلعت دیدار بین

………………………………………………………………………………………….

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن

گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

 

——————–
دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم
—————

خرقه ی “تسلیم” اندر گردنم

بر من آسان کرده سیلی خوردنم.

————–
ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد

خوبی قمر بهتر یا آنکه قمر سازد
بگذار شکرها را بگذار قمرها را
او چیز دگر داند او چیز دگر سازد

………………………………………………………………………………………….

تو حسن خود اگر دیدی که افزونتر ز خورشیدی

 

چه پژمردی چه پوسیدی در این زندان غبرایی

چرا تازه نمی‌باشی ز الطاف ربیع دل

چرا چون گل نمی‌خندی چرا عنبر نمی‌سایی

چرا در خم این دنیا چو باده بر نمی‌جوشی

که تا جوشت برون آرد از این سرپوش مینایی

تو را دریا همی‌گوید منت مرکب شوم خوشتر

که تو مرکب شوی ما را به حمالی و سقایی

خمش کن من چو تو بودم خمش کردم بیاسودم

اگر تو بشنوی از من خمش باشی بیاسایی

 

………………………………………………………………………………………….

کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود

 

ای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد

هر آدمی را در جهان آورد حق در پیشه‌ای

در پیشه‌ای بی‌پیشگی کردست ما را نام زد

هر روز همچون ذره‌ها رقصان به پیش آن ضیا

هر شب مثال اختران طواف یار ماه خد

کاری ز ما گر خواهدی زین باده ما را ندهدی

اندر سری کاین می‌رود او کی فروشد یا خرد

سرمست کاری کی کند مست آن کند که می‌کند

باده خدایی طی کند هر دو جهان را تا صمد

مستی باده این جهان چون شب بخسپی بگذرد

مستی سغراق احد با تو درآید در لحد

آمد شرابی رایگان زان رحمت ای همسایگان

وان ساقیان چون دایگان شیرین و مشفق بر ولد

ای دل از این سرمست شو هر جا روی سرمست رو

تو دیگران را مست کن تا او تو را دیگر دهد

هر جا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشین

هر جا که بینی ناخوشی آیینه درکش در نمد

می‌گرد گرد شهر خوش با شاهدان در کش مکش

می‌خوان تو لااقسم نهان تا حبذا هذا البلد

چون خیره شد زین می سرم خامش کنم خشک آورم

لطف و کرم را نشمرم کان درنیاید در عدد

 

………………………………………………………………………………………….

چه جمال جان فزایی که میان جان مایی

تو به جان چه می‌نمایی تو چنین شکر چرایی

چو بدان تو راه یابی چو هزار مه بتابی
تو چه آتش و چه آبی تو چنین شکر چرایی

غم عشق تو پیاده شده قلعه‌ها گشاده
به سپاه نور ساده تو چنین شکر چرایی

همه زنگ را شکسته شده دست جمله بسته
شه چین بس خجسته تو چنین شکر چرایی

تو چراغ طور سینا تو هزار بحر و مینا
بجز از تو جان مبینا تو چنین شکر چرایی

تو برسته از فزونی ز قیاس‌ها برونی
به دو چشم مست خونی تو چنین شکر چرای

 

ای بسا ظلمی که بینی در کسان / خوی تو باشد در ایشان ای فلان
چون به قعر خوی خود اندر رسی / پس بدانی کز تو بود آن نکسی

………………………………………………………………………………………….

باده در جوشش گدای جوش ماست / چرخ در گردش اسیر هوش ماست
باده از ما مست شد نی ما از او / قالب از ما هست شد نی ما از او

………………………………………………………………………………………….

این همه گفتیم لیک اندر بسیچ / بی عنایات خدا هیچیم ، هیچ
بی عنایات حق و خاصان حق / گر ملک باشد ، سیاه استش ورق
ای خدا ای قادر بی چند و چون / واقفی بر حال بیرون و درون
ای خدا ، ای فضل تو حاجت روا / بی تو یاد هیچکس نبود روا

………………………………………………………………………………………….

گر به علم آییم آن ایوان اوست / ور به جهل آییم آن زندان اوست


………………………………………………………………………………………….

چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمی دانم
نه ترسا نه یهودیم نه گبرم نه مسلمانم
نه شرقیم نه غربیم ، نه بریم نه بحریم
نه ارکان طبیعیم، نه از افلاک گردانم
نه از خاکم نه ار بادم نه از آبم نه از آتش
نه از هندم نه از چینم نه از بلغار سقبینم
نه از ملک عراقینم نه ازخاک خراسانم
نه از دنیا نه از عقبی نه از جنت نه از دوزخ
نه از آدم نه از حوا ، نه از فردوس رضوانم
مکانم لامکان باشد ، نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم
دویی از خود برون کردم یکی دیدم دو عالم را
یکی جوییم یکی گویم یکی دانم یکی خوانم
هو الاول هو الاخر هوالظاهر هوالباطن
زجان عشق سرمستم دو عالم رفت از دستم
به جز رندی قلاشی نباشد هیچ سامانم
اگر در عمر خود روزی دمی بی او برآوردم
از آن وقت و از آن ساعت از عمر خود پشیمانم
اگر دستم دهد روزی دمی با دوست در خلوت
دو عالم زیر پا آرم دگر دستی بر افشانم

………………………………………………………………………………………….

مرد را زنبور گر نیشی زند
نیش آن زنبور از خود می کند

زخم نیش، اما چو از هستی توست
غم قوی باشد، نگردد درد سُست

………………………………………………………………………………………….

رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
سوی دریای معانی که گرامی گهری
برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست
مکن استیزه کز این مصطبه هم برگذری
پر فروشوی از این آب و گل و باش سبک
پی یاران پریده چه کنی که نپری
هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیات
پیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری
زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو
که از این کوه نیاید تن کس را کمری
بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروق
که از او گه چو هلالی و گهی چون قمری
دیوان شمس غزل شماره 2873

 

………………………………………………………………………………………….

 

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شدند
عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش

………………………………………………………………………………………….

 

درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
نه رنج اره کشیدی نه زخمهای تبر

ور آفتاب نرفتی به پر و پا همه شب
جهان چگونه منور شدی بگاه سحر

ور آب تلخ نرفتی ز بحر سوی افق
کجا حیات گلستان شدی به سیل و مطر

چو قطره از وطن خویش رفت و بازآمد
مصادف صدف او گشت و شد یکی گوهر

نه یوسفی به سفر رفت از پدر گریان
نه در سفر به سعادت رسید و ملک و ظفر

نه مصطفی به سفر رفت جانب یثرب
بیافت سلطنت و گشت شاه صد کشور

وگر تو پای نداری سفر گزین در خویش
چو کان لعل پذیرا شو از شعاع اثر

ز خویشتن سفری کن به خویش ای خواجه
که از چنین سفری گشت خاک معدن زر

ز تلخی و ترشی رو به سوی شیرینی
چنانک رست ز تلخی هزار گونه ثمر

ز شمس مفخر تبریز جوی شیرینی
از آنک هر ثمر از نور شمس یابد فر

 

………………………………………………………………………………………….

 

من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا

من از کجا غم باران و ناودان ز کجا

چرا به عالم اصلی خویش وانروم
دل از کجا و تماشای خاکدان ز کجا

چو خر ندارم و خربنده نیستم ای جان
من از کجا غم پالان و کودبان ز کجا

هزارساله گذشتی ز عقل و وهم و گمان
تو از کجا و فشارات بدگمان ز کجا

تو مرغ چارپری تا بر آسمان پری
تو از کجا و ره بام و نردبان ز کجا

کسی تو را و تو کس را به بز نمی‌گیری
تو از کجا و هیاهای هر شبان ز کجا

هزار نعره ز بالای آسمان آمد
تو تن زنی و نجویی که این فغان ز کجا

چو آدمی به یکی مار شد برون ز بهشت
میان کژدم و ماران تو را امان ز کجا

دلا دلا به سررشته شو مثل بشنو
که آسمان ز کجایست و ریسمان ز کجا

شراب خام بیار و به پختگان درده
من از کجا غم هر خام قلتبان ز کجا

شرابخانه درآ و در از درون دربند
تو از کجا و بد و نیک مردمان ز کجا

طمع مدار که عمر تو را کران باشد
صفات حقی و حق را حد و کران ز کجا

اجل قفس شکند مرغ را نیازارد
اجل کجا و پر مرغ جاودان ز کجا

خموش باش که گفتی بسی و کس نشنید
که این دهل ز چه بام‌ست و این بیان ز کجا

………………………………………………………………………………………….

آسمان شو، ابر شو، باران ببار‌ / ناودان بارش كند، نايد به كار‌‌

آب اندر ناودان عاریتیست / آب اندر ابر و دریا فطرتیست

فكر و انديشـه اســت مثل ناودان / وحيِ مكشوفست ابر و آسمـان.

آب باران باغ صد رنگ آورد /ناودان، همسايه در جنگ آور

عاریت = آنچه بدهدن و بگیرند

………………………………………………………………………………………….

تو به یک خواری گریزانی ز عشق

تو به جز نامی چه می‌دانی ز عشق

عشق را صد ناز و استکبار هست
عشق با صد ناز می‌آید به دست

عشق چون وافیست وافی می‌خرد
در حریف بی‌وفا می‌ننگرد

چون درختست آدمی و بیخ عهد
بیخ را تیمار می‌باید به جهد

شاخ و برگ نخل گر چه سبز بود
با فساد بیخ سبزی نیست سود

ور ندارد برگ سبز و بیخ هست
عاقبت بیرون کند صد برگ دست

تو مشو غره به علمش عهد جو
علم چون قشرست و عهدش مغز او

دل مدزد از دلربای روح‌بخش
که سوارت می‌کند بر پشت رخش

سر مدزد از سر فراز تاج‌ده
کو ز پای دل گشاید صد گره

با کی گویم در همه ده زنده کو
سوی آب زندگی پوینده کو ؟

بیخ = ریشه

عهد = زایید شده از ذهن
………………………………………………………………………………………….

 

عهدشکن گشته‌اند خاصه و عامه

قاعده اهل این دیار نه این بود
روح در این غار غوره وار ترش چیست
پرورش و عهد یار غار نه این بود
در چمن عیش خار از چه شکفته‌ست
منبت آن شهره نوبهار نه این بود

منبت : گل

………………………………………………………………………………………….

تو به صورت رفته ای گم گشته ای  / زان نمی یابی که معنی هشته ای

در گذر از نام و بنگر در صفات  / تا صفاتت ره نماید سوی ذات

اختلاف خلق از نام اوفتاد  / چون بمعنی رفت آرام اوفتاد

………………………………………………………………………………………….

خار دان آن را که خرما دیده‌ای

زانک بس نان کور و بس نادیده‌ای

………………………………………………………………………………………….

چند گویی که چه چاره‌ست و مرا درمان چیست

چاره جوینده که کرده‌ست تو را، خود آن چیست؟

بوی نانی که رسیده‌ست بر آن بوی برو
تا همان بوی دهد شرح تو را کاین نان چیست

گر تو عاشق شده‌ای عشق تو برهان تو بس
ور تو عاشق نشدی پس طلب برهان چیست

………………………………………………………………………………………….

 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو  / و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن  / وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها  / وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی  / گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده  / آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما  / فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی  / چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد  / ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما  / مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را  / کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را  / دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه  / ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی  / تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها  / هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی  / یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر  / نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

………………………………………………………………………………………….

 
عقل، دو عقل است، اول مكسبي/ كه در آموزي چو در مكتب صبي
از كتاب و اوستاد و فكر و ذكر/ از معاني و ز علوم خوب و بكر

عقل ديگر بخشش يزدان بود/ چشمه آن در ميان جان بود
چون زسينه آبِ دانش جوش كرد/ نه شود گَنده، نه ديرينه، نه زرد

ور ره نبعش بود بسته چه غم/ كو همي جوشد زخانه دم به دم
عقل تحصيلي مثال جوي‌ها/ كان رود در خانه از كوي‌ها
راه آبش بسته شد، شد بينوا/ از درون خويشتن جو چشمه را

………………………………………………………………………………………….

طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود / که تا به واسطه آن دلی به دست آری

هزار بار پیاده طواف کعبه کنی / قبول حق نشود گر دلی بیازاری

بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور / که دل ضیا دهدت در لحد شب تاری

هزار بدره زرگر بری به حضرت حق / حقت بگوید دل آر اگر به ما آری

که سیم و زر بر ما لاشیست بی‌مقدار / دلست مطلب ما گر مرا طلبکاری

ز عرش و کرسی و لوح قلم فزون باشد / دل خراب که آن را کهی بنشماری

 

………………………………………………………………………………………….

مشتری خواهی که از وی زر بری / به ز حق کی باشد ای دل مشتری
می‌ستاند این یخ جسم فنا / می‌دهد ملکی برون از وهم ما

………………………………………………………………………………………….

آنکس که بداند و بداند که بداند / اسب خرد از گنبد گیتی بجهاند
آنکس که نداند و بداند که نداند / لنگان خرکی بار به مقصد برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند / در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت توسط reCAPTCHA و گوگل محافظت می‌شود حریم خصوصی و شرایط استفاده از خدمات اعمال.