تو به یک خواری گریزانی ز عشق
تو به جز نامی چه می‌دانی ز عشق

عشق را صد ناز و استکبار هست
عشق با صد ناز می‌آید به دست

عشق چون وافیست وافی می‌خرد
در حریف بی‌وفا می‌ننگرد

چون درختست آدمی و بیخ عهد
بیخ را تیمار می‌باید به جهد

شاخ و برگ نخل گر چه سبز بود
با فساد بیخ سبزی نیست سود

ور ندارد برگ سبز و بیخ هست
عاقبت بیرون کند صد برگ دست

تو مشو غره به علمش عهد جو
علم چون قشرست و عهدش مغز او

دل مدزد از دلربای روح‌بخش
که سوارت می‌کند بر پشت رخش

سر مدزد از سر فراز تاج‌ده
کو ز پای دل گشاید صد گره

با کی گویم در همه ده زنده کو
سوی آب زندگی پوینده کو ؟

بیخ = ریشه

عهد = زایید شده از ذهن
————-

 

عهدشکن گشته‌اند خاصه و عامه
قاعده اهل این دیار نه این بود
روح در این غار غوره وار ترش چیست
پرورش و عهد یار غار نه این بود
در چمن عیش خار از چه شکفته‌ست
منبت آن شهره نوبهار نه این بود

 

منبت : گل

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا,عشق و عرفان

برچسب‌ها : <<>>

دیدگاه خود را بنوبسید