روزی معلم این درس را معنی کرد وما برای گرفتن نمره ؛
فقط حفظ کردیم ولی امروز خود معلم؛ باشیم و بدون نمره این شعر را معنی کنیم :
جدا شد یکی چشمه از کوهسار / برون گشت ناگه به سنگی دچار
به نرمی چنین گفت با سنگ سخت / کرم کرده ؛ راهی ده ؛ ای نیکبخت
گران سنگ ؛ سنگین دل ؛ سخت سر / زدش سیلی و گفت ؛ دور ای پسر
نجنبیدم از سیل زور آزمای / که ای تو که پیش تو جنبم زجای
نشد چشمه ؛ از پاسخ سنگ ؛ سرد / به کندن در افتاد و ابرام کرد
بسی کند وکاوید وکوشش نمود / کزان سنگ خارا ؛ رهی برگشود

زکوشش به هرچیز خواهی رسید / به هرچیز که خواهی ؛ توانی رسید
برو کارگر باش و امیدوار / که از یاس ؛ جز مرگ ؛ نآید به کار

ملک الشعرای بهار
***********************
زاغ و کبک، یکی از داستانهای معروف جامی است که بسیاری از ما آن را در کتابهای درسی خود به یاد داریم و یا از زبان بزرگترها شنیده‌ایم:


زاغی از آنجا که فراغی گزید / رخت خود از باغ به راغی کشید
دید یکی عرصه به دامان کوه / عرضه ده مخزن پنهان کوه
نادره کبکی به جمال تمام / شاهد آن روضه‌ی فیروزه فام
تیزرو و تیزدو و تیزگام / خوش‌روش و خوش‌پرش و خوش‌خرام
هم حرکاتش متناسب به هم / هم خطواتش متقارب به هم
زاغ چو دید آن ره و رفتار را / وآن روش و جنبش هموار را
با دلی از درد گرفتار او / رفت به شاگردی رفتار او
باز کشید از روش خویش پای / در پی او کرد به تقلید جای
بر قدم او قدمی می‌کشید / وز قلم او رقمی می‌کشید
در پی‌اش القصّه در این مرغزار / رفت بر این قاعده روزی سه چار
عاقبت از خامی خود سوخته / رهروی کبک نیاموخته
کرد فرامش ره و رفتار خویش / ماند غرامت زده از کار خویش
***********************
این شعر را از کتاب فارسی کلاس چهارم برای شما نوشتم
باز باران با ترانه با گهر های فراوان می خورد بر بام خانه .
يادم آرد روز باران گردش يک روز ديرين خوب و شيرين
توی جنگلهای گيلان .
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک .
با دو پای کودکانه می دويدم همچو آهو
می پريدم از سر جو دور می گشتم ز خانه .
می شنيدم از پرنده از لب باد وزنده
داستانهای نهانی رازهای زندگانی .
برق چوشمشير بران پاره می کرد ابرها را
تندر ديوانه غران مشت می زد ابرها را
جنگل از باد گريزان چرخها می زد چو دريا
دانه های گرد باران پهن می گشتند هر جا.
سبزه در زیر درختان رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا .
بس گوارا بود باران به ! چه زیبا بود باران !
می شنیدم اندر این گوهرفشانی
رازهای جاودانی پندهای آسمانی:
بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا

زندگانی ، خواه تیره خواه روشن
هست زيبا هست زيبا هست زيبا

میر فخرایی شاعر گیلانی
زندگی زيباست ای زيبا پسند ٬زنده انديشان به زيبايی رسند ٬ آنقدر زيباست اين بی بازگشت ٬ کز برايش می توان از جان گذشت

دسته بندی‌ها: عشق و عرفان,همه مطالب

برچسب‌ها :

دیدگاه کاربران

  1. arash می‌گه:

    آقا بجا بود مرسی
    ادامه بدین موفق باشید

دیدگاه خود را بنوبسید