جان را کنارگیر که او را کنار نیست – برنامه 823 گنج حضور

 تا کی کنار گیری معشوقِ مُرده را؟
جان را کنارگیر که او را کنار نیست

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۵۵

ای انسان، تا کی می‌خواهی معشوق مرده(منِ‌ذهنی) و همانیدگی‌های مرکزت را در آغوش بگیری و با او زندگی کنی و با دید او ببینی، این معشوق مرده حسود و تنگ‌نظر است، رهایش کن، تو هشیاری هستی، تسلیم شو، فضا را بگشا و

جان یعنی خدا را در آغوش بگیر، به خدا زنده شو، تا هشیاری بر هشیاری قائم شود، خداوند بی‌نهایت است‌، کنار و حد‌و‌حدود ندارد‌، تو نیز می‌توانی بی‌نهایت شوی، پس فضای درون را باز کن، صبر و شکر داشته باش و به زندگی زنده شو.

ادامه مطلب…

دسته بندی‌ها: گنج حضور

بخش هایی از برنامه گنج حضور–قسمت 21

بخش هایی برنامه 823 گنج حضور 

پاره دوزی چیست خورد آب و نان
می زنی این پاره بر دلق گران

پاره دوزی، هر چیز که از بیرون می گیری و به دلق گران (هوشیاری جسمی) را پوشیدی.
پاره شدن دلق یعنی زندگی چیزی را از ما می گیرد تا به ما نشان دهد در مرکزت چیزی نمیتوانی بگذاری ولی ما با من ذهنی این پیغام را نمی گیریم و فوراً چیزی را جایگزین می کنیم.
از همسرمان جدا می شویم، فوراً کسی دیگر را جایگزین می کنیم به جای اینکه اشتباه خود را ببینیم.

هر زمان می درد این دلق تنت
پاره بر وی می زنی زین خوردنت

خدا با قضا و کن فکان اتفاقی جلوی ما می گذارد که از آن درس بگیریم، آفریده را در مرکزمان نباید بگذاریم. ولی ما به دلیل داشتن هوشیاری جسمی چیزی را از دست بدهیم چیز دیگر جایگزین می کنیم چون حرص داریم که ممکن است به من کم برسد یا اصلا نرسد.

خدا به ما هوشدار میدهد :

ای ز نسل پادشاه کامکار
با خودآ، زین پاره دوزی ننگ دار

دفتر چهارم 2555

کام ما رسیدن به حضور است و ما از نسل پادشاه(خدا)هستیم،
به خودت بیا، خجالت بکش از این پاره دوزی.

لازم نیست خود را جور دیگری به مردم نشان دهیم، لازم نیست بترسیم، هر جور هستیم همان طور خود را به مردم نشان دهیم.
هر کس جور دیگر خودش را به مردم نشان دهد، خودش را دوست ندارد و خدا گونه نیست.

 

منبع

دسته بندی‌ها: گنج حضور

الماسهایی از مولانا – قسمت 106

همه صیدها بکردی ،هله میر بار دیگر
سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر

 

مولانا مسئله انسان را اینگونه بیان می‌کند و خطاب به انسان می‌گوید:

ای انسانی که به عنوان امتداد خدا به ذهن رفتی و فکرها را زیاد کرده ای وبا آن ها هم هویت شده ای و من ذهنی ساخته ای ،آگاه باش که هوشیاری خدایی ات را تبدیل به هوشیاری جسمی کرده ای و شادی بی سبب و خدایی ات را به شادی گرفتن از چیزهای بیرونی و جسمی فروخته ای.

 

هر من ذهنی برای بزرگ تر کردن خودش ابزارهایی دارد که مرتب،آن ها را تکرار می‌کند .

کار من ذهنی صید کردن است و ما از طریق صید کردن چیزهای بیرونی در تقویت من ذهنی مخرب خود می کوشیم و عینک آن ها را به چشم میزنیم و از طریق ان عینک ها میبینیم و باز سعی در بیشتر کردن و تقویت آن ها داریم.

دیدن با این عینک ها به ما درد می‌دهد و این درد به ما می‌گوید که باید این عینک ها را رها کنیم،اما ما اشتباها این عینک ها را نگه میداریم و از پشت این عینک ها و هم هویت شدگی ها و محدودیت ها،نگاه میکنیم.

این صید کردن و دیدن از پشت هم هویت شدگی ها،بافت ذهنی ای را ایجاد کرده است که مولانا اسم آن را سگ گذاشته است.سگ به خاطر اینکه صاحبش را گاز می‌گیرد و سگی وحشی است.

مولانا از ما میخواد که سگ خویش را رها کنیم و با زندگی یکی شویم .
جدا شدن هوشیارانه ما از من ذهنی کار مهمی است که مسئولیت انسان به عنوان باشنده ای است که اختیار آزاد دارد.
خدا هر لحظه میخواهد که ما به او نگاه کنیم و از به خطر افتادن هم هویت شدگی هایمان نترسیم و تلخ نشویم ،تا خدا با دم خود مرکز ما را از هم هویت شدگی ها بشوید.

ما با گفتن اینکه نمی دانم،با تسلیم و فضاگشایی میتوانیم اجازه دهیم که خدا قدم ش را بر مرکزمان بگذارد و مرکز پر دردو هم هویت شدگی ما را پاک گرداند.
ما نباید شکار و قربانی سگ من ذهنی خود باشیم .

 

منبع

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا

گمشده انسان چیست؟

چرا انسانهایی هستند که از لحاظ ظاهری و مادی و دنیوی کمبودی ندارند اما غمگین و مأیوسند و با تحسر و پشیمانی به گذشته خود مینگرند؟ اگر ما بودیم و این گمگشته های مادی؛ در این صورت، کسی که گمگشته های مادی را یافته و کمبود مادی ندارد، دیگر نباید حسرت داشته باشد، نباید غمگین و مأیوسو پشیمان شود.

این نشان میدهد که گمگشته دیگری هست. معلوم میشود چیز دیگری را نداشته ام. این واقعیتهای وجودی در واقع علایم و نشانه ها و بانگ جرسی هستند و نشانگر آنند که ما «یک چیز دیگر» هم میخواهیم.اگر نمی دانیم آن«چیز دیگر» چیست،نباید سبب شود که بگوییم«چیز دیگر نمی خواهیم

ادامه مطلب…

دسته بندی‌ها: عشق و عرفان

الماسهایی از مولانا – قسمت 105

 

سیر نمی‌شوم ز تو ای مه جان فزای من
جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من

با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشم
چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من

چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان
نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من

عود دمد ز دود من کور شود حسود من
زفت شود وجود من تنگ شود قبای من

آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در نعره زنان که‌های من

آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخور
گفتم غم نمی‌خورم ای غم تو دوای من

گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تو
لیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من ادامه مطلب…

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا


Copyright © 2006 - 2020 Hemmaty.com
Design : M.hemmaty
Follow

Get every new post delivered to your Inbox

Join other followers