چون درشوی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی / چون برپری سوی فلک همچون ملک مه رو شوی

گر همچو روغن سوزدت خود روشنی کردی همه / سرخیل عشرت‌ها شوی گر چه ز غم چون مو شوی
شیرین کنی هر شور را حاضر کنی هر دور را / پرده نباشی نور را گر چون فلک نه تو شوی
خالی کنی سر از هوس گردی تو زنده بی‌نفس / یاهو نگویی زان سپس چون غرقه یاهو شوی

هر خانه را روزن شوی هر باغ را گلشن شوی / با من نباشی من شوی چون تو ز خود بی‌تو شوی

سر در زمین چندین مکش سر را برآور شاد کش / تا تازه و خندان و خوش چون شاخ شفتالو شوی
دیگر نخواهی روشنی از خویشتن گردی غنی / چون شاه مسکین پروری چون ماه ظلمت جو شوی
تو جان نخواهی جان دهی هر درد را درمان دهی / مرهم نجویی زخم را خود زخم را دارو شوی


**********************
بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم
بجز عشق بجز عشق دگر کار نداریم
در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک
بجز مهر بجز عشق دگر تخم نکاریم
درین غم چو زاریم درآن دام شکاریم
دگر کار نداریم، درین کار بگردیم
چه مستیم چه مستیم از آن شاه که هستیم
بیایید بیایید که تا دست برآریم
چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم
که امروز همه روز خمیریم و خماریم
مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت
که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم

شما مست نگشتید وزان باده نخوردید
چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم

نیفتیم بر این خاک ستان ما نه حصیریم
برآییم بر این چرخ که ما مرد حصاریم

خیزیـد مخسبید که هنگام صبوح است
ستاره روز آمد، به آثار بدییم
بیایید بیایید به گلزار بگردیم
درین نقطه پرگار چو پرگار بگردیم

بیایید که امروز به اقبال و به پیروز
چو عشاق نو آموز بران یار بگردیم
دیوان شمس

دسته بندی‌ها:الماس هایی از مولانا,همه مطالب

برچسب‌ها :

دیدگاه خود را بنوبسید