الماسهایی از مولانا – قسمت هشتاد و نهم

من نخواهم عشوه هجران شنود
آزمودم، چند خواهم آزمود ؟

————

عشوه هجران :
درد دوری که از هم هویت شدگی ها ایجاد میشود.

 

———————————————

آبِ گل خواهد که در دریا رود
گِل گرفته پای او را می کشد.

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا

الماسهایی از مولانا – قسمت هشتاد و هشت

ﺑﺴﻮﺯ ﺍﯼ ﺩﻝ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺧﺎﻣﯽ ﻧﯿﺎﯾﺪ ﺑﻮﯼ ﺩﻝ ﺍﺯ ﺗﻮ
ﮐﺠﺎ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺁﺗﺶ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﻮﯼ ﻋﻮﺩ ﺁﯾﺪ

—————-

مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست
پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست

پیش تُرك  آیینه را خوش رنگیست
پیش زنگی آینه هم زنگیست

آنک می‌ترسی ز مرگ اندر فرار
آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار

روی زشت تست نه رخسار مرگ
جان تو همچون درخت و مرگ برگ

مولانا معتقد است که مرگ برخلاف آنچه پنداشته می شود، ترس آور نيست .
در واقع ترس از مرگ، ترس از خود است.
مرگ هر كس همرنگ اوست . هركس بر حسب كيفيت زندگی خود پاداش می يابد و مرگ كاملاً متناسـب است با نوع زندگی فرد.

تُرك (سفید، زیبارو)

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا

الماسهایی از مولانا – قسمت هشتاد و هفتم

از خود به خود سفر کن در راه عاشقی
وین قصه مختصر کن ای دوست یک سری

———————–

نقش بند جان که جان‌ها جانب او مایلست
عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست
آنک باشد بر زبان‌ها لا احب الافلین
باقیات الصالحات است آنک در دل حاصلست
دل مثال آسمان آمد زبان همچون زمین
از زمین تا آسمان‌ها منزل بس مشکلست
دل مثال ابر آمد سینه‌ها چون بام‌ها
وین زبان چون ناودان باران از این جا نازلست
آب از دل پاک آمد تا به بام سینه‌ها
سینه چون آلوده باشد این سخن‌ها باطلست

——————-

بانگ زد يارش كه بر در كيست ان؟
گفت: بر در هم تويي اي دلستان!

گفت: اكنون چون مني، اي من! درا
نيست گنجايي دو من را در سرا

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا

الماسهایی از مولانا – قسمت هشتاد و ششم

مرغ شب چون روز بیند گوید این ظلمت ز چیست
زانک او گشته‌ست با شب آشنا و همنشین

شاد آن مرغی که مهر شب در او محکم نگشت
سوی تبریز آید او اندر هوای شمس دین

———————–

برجه و کاهل مباش در ره عیش و معاش
پیشکشی کن قماش رونق تجار بین

گوهر پیشین بنه تا کندت میر ده
کهنه ده و نو ستان دانه ده انبار بین

تا نگری در زمین هیچ نبینی فلک
یک دمه خود را مبین خلعت دیدار بین

مولانا

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا

الماسهایی از مولانا – قسمت هشتاد و پنح

پای کژ را کفش کژ بهتر بود
مر گدا را دستگه بر در بود

مولانا

برای پای کج، کفش کج لازم است. پای کج، سمبل هشیاری که در ذهن کج شده،
بنابراین باورهای کج هم می‌خواهد. اگر پا کج باشد، کفش درست حسابی و راست به آن نمی خورد.

انسانی که در ذهن زندگی می‌کند و هشیاری جسمی دارد، سوالهایش غلط و لق است، بنابراین، جوابهای لق می‌شنود. اگر درد حمل می‌کند، خود نیز دردمند است و درد ایجاد می‌کند و به درد توجه دارد و برنامه و استادی دردناک می‌خواهد و به سیستمی توجه می‌کند که درد ایجاد کند. درد، یا باور دردناک، کفش کج است.

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا


Copyright © 2006 - 2017 Hemmaty.com
Design : M.hemmaty
Follow

Get every new post delivered to your Inbox

Join other followers