اشعاری بسیار زیبا از حافظ

2


حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷-۷۹۲ هجری قمری)، شاعر و غزلسرای بزرگ قرن هشتم ایران و یکی از سخنوران نامی جهان است.
حافظ به همراه سعدی، فردوسی و مولانا چهار رکن اصلی شعر و ادبیات فارسی را شکل داده‌اند.
چند شعر زیبا از آثار حافظ :

 

حسبِ‌حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی کو؟ ــ که فرستم به تو پیغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب

فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند

قندِ آمیخته با گل نه علاج دلِ ماست

بوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند

زاهد از کوچه‌ی رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبتِ بدنامی چند

عیب می جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو

نفی حکمت مکن از بهر دلِ عامی چند

ای گدایان خرابات، خدا یار شماست!

چشمِ اِنعام مدارید ز اَنعامی چند

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی‌کش خویش

که: «مگو حال دل سوخته با خامی چند»

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت

کامگارا، نظری کن سوی ناکامی چند

 

——————————————

 

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن / منم که دیده نیالودم به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات / بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست / به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب / که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه / کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس / که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب / که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ / که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

 

——————————————

————————————–

ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی /  هر جا که روی زود پشیمان به درآیی

هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش /  آدم صفت از روضه رضوان به درآیی

————————————–

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو

 

————————————–

 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد / بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش / عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم / آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او / اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد

در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازم / بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد

علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد/ ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد

بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر / سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد

جام مینایی می سد ره تنگ دلیست / منه از دست که سیل غمت از جا ببرد

راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است / هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار / خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد

————————————–

هر كو نكند فهمی زین كلك خیال انگیز / نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

————————————–

هر آنکه جانب اهل وفا نگه دار د/ خداش در همه حال از بلا نگه دارد

————————————–

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

————————————–

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

————————————–

عاقلان نقطه ی پرگار وجودندولی
عشق داند که دراین دایره سرگردانند

————————————–

عیب رندان مکن ای زهد پاکیزه سرشت / که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

————————————–

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد

————————————–

اوقات خوش ان بود که با یار به سر رفت
بی حاصلی و بی خبری بود باقی همه
————————————–

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
————————————–

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت ، با دشمنان مدارا
 

————————————–

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
 

————————————–

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج / فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

————————————–

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

 

 

ممکن است شما دوست داشته باشید
2 نظرات
  1. lkjlk می گوید

    سلام این شعر :
    در کلبه ما رونق اگر نیست صفا است
    آنجا که صفا است در آن نور خدا است
    از مرحوم “محمد خرمشاهی” شاعر و طنزپرداز است اونطوری که من تو اینترنت سرچ کردم و دیدم.
    لطفا دقت بیشتری در انتصاب اشعار و گفته ها به افراد کنیم.
    با تشکر

  2. Badragheh می گوید

    daram siteto ziro roo mikonam

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site is protected by reCAPTCHA and the Google Privacy Policy and Terms of Service apply.