مولانا جلال الدین رومی در هر شش دفتر مثنوی، موضوع جبر و اختیار را توأماً در طول مثنوی دنبال می کند و این دو موضوع را بهیچ عنوان در تضاد با هم نمی بیند و مانند «کانت»، ولی متقدم بر او می گوید:
در میان جبری و اَهل قدر
هم چنان بحث است تا حشر، ای پسر

در باب اختیار، مولانا میگوید:

در هر آن کاری که میل استت بدان
قدرت خود را همی بینی عیان
وندر آن کاری که میل ات نیست و خواست
خویش را جبری کنی کین از خداست.
در جای دیگر:
گر نبودی اختیار این شرم چیست؟
وین دریغ و خجلت و آزرم چیست؟
زجر شاگردان و استادان چراست
خاطر از تدبیرها گردان چراست؟
در جایی دیگر از مثنوی میگوید:
در جهان این مدح و شاباش و زهی
ز اختیار است و حفاظ آگهی
آدمی بر خِنگ کرمَنا سوار
در کف درکش عنان اختیار

مولانا در مورد جبر نیز در طول مثنوی نگاشته است که:


ما عدم هائیم و هستی های ما
تو، وجود مطلقی فانی نما
ما همه شیران، ولی شیر عَلم
حمل شان از باد باشد دَم به دَم.

در جایی دیگر:
ما نبودیم و تقاضامان نبود
لطف تو نا گفته ی ما می شنود
نقش باشد پیش نقاش و قلم
عاجز و بسته چو کودک در شکم
این نه جبر این معنی جباری است
ذکر جباری برای زاری است
این معیت با حق است و جبر نیست
این تجلّی مه است و اَبر نیست
جبر را ایشان شناسند ای پسر
که خدا بگشادشان در دل بصر.

مولانا در قصه ای طنز آمیز مسئله جبر و اختیار را به زیبایی در کنار هم قرار می دهد و قصه این گونه است که مردی به باغ میوه ای فرود می آید و بر سر درخت می رود و دزدانه مشغول چیدن میوه می شود. صاحب باغ فریاد میاورد که چه میکنی؟ از خدا خجالت نمی کشی و دزد پاسخ می دهد:
از باغ خدا بنده خدا
گر خورد خرما که حق کردش عطا
عامیانه چه ملامت می کنی
بخل بر خوان خداوند غنی

صاحب باغ به مستخدم خود می گوید تا طنابی و شلاقی بیاورد و مرد دزد را بر درخت ببندد و وی شلاق زدن آغازید.
دزد اعتراض کرد که چه میکنی و صاحب باغ در پاسخ گفت:

از چوب خدا، این بنده اش
میزند بر پشت دیگر بنده اش
دزد در پاسخ می گوید:
توبه کردم از جبر،ای عیار
اختیار است اختیار است اختیار.
استاد مولانا و قلندر با بصیرت یعنی شمس نیز در مورد جبر و اختیار مطلبی نگاشته که چنین است:
تا خود را به چیزی نداده ای به کلّیت، آن چیز دشوار می نماید. چون خود را بکلی به چیزی دادی دیگر دشواری نماند.
معنی ولایت چه باشد؟ آنکه او را لشگرها باشد و شهرها و ده ها؟ نی.

بلکه ولایت آن باشد که او را ولایت باشد بر نفس خویشتن و احوال خویشتن، و صفات خویشتن، و کلام خویشتن و سکوت خویشتن و قهر در محل قهر، و لطف در محل لطف. چون عرفان چیزی آغاز نکند که من عاجزم و او قادر است، نی می باید تو قادر باشی بر تمامی صفات خود.
در موضوع جبر و اختیار در روانشناسی،روانشناسان هستی گرا ، براین باورند که اگر انسان در گزینش بسیاری از حوادث زندگی اختیار ندارد، ولی در یک مورد آزادی و اراده ی او را از او نمیتوان گرفت و آن ازادی انتخاب واکنش در برابر رخدادهای غیر انتخابی اوست.

منبع :
کانال  تلگرام:
telegram.me/molana_rumi

Like
0

دسته بندی‌ها: الماس هایی از مولانا

برچسب‌ها :

دیدگاه خود را بنوبسید