الماسهایی از مولانا – قسمت نهم

0



ای که از این تنگ قفس می پری / رخت به بالای فلک می بری
زندگی تازه ببین بعد از این / چند ازین زندگی سرسری؟!
در هوس مشتریت عمر رفت / ماه ببین و بره از مشتری
جامه این جسم غلامانه بود / گیر کنون پیرهن مهتری
مرگ حیاتست و حیاتست مرگ / عکس نماید نظر کافری
خانه تن گر شکند ، هین منال / خواجه ! یقین دان که به زندان دری
چون برهی از چه و از آب شور / ماهیی و معتکف کوثری
باقی این را تو بگو، زانک خلق / ازتو کنند ای شه من باوری
****************************
ای گل ز اصل شکری ، تو با شکر لایق تری / شکر خوش و گل هم خوش و از هر دو شیرین تر وفا
رخ بر رخ شکر بنه ، لذت بگیرو بو بده / در دولت شکربجه از تلخی جور فنا
اکنون که گشتی گل شکر ، قوت دلی نور نظر / از گِل برآ بر دل گذر ، آن از کجا ؟ این از کجا ؟
با خار بودی همنشین چون عقل با جانی قرین / بر آسمان رو از زمین منزل به منزل تا لقا
ای گُل تو مرغ نادری برعکس مرغان می پری / کامد پیغامت زان سری پرها بنه بی سر بیا
ای گُل تو اینها دیده ای زان بر جهان خندیده ای / زان جامها بدریده ای ای کربز لعلین قبا


****************************
ای نوش کرده نیش را ، بیخویش کن با خویش را / با خویش کن بی خویش را چیزی بده درویش را.
تشریف ده عشاق را، پر نور کن آفاق را / بر زهر زن تریاق را ، چیزی بده درویش را .
با روی همچون ماه خود ، با لطف مسکین خواه خود / ما را تو کن همراه خود ، چیزی بده درویش را.
چون جلوه مه میکنی وز عشق اگه می کنی / با ما چه همره میکنی چیزی بده درویش را.
هم آدم و آن دم تویی، هم عیسی و مریم تویی / هم راز و هم محرم تویی ، چیزی بده درویش را.
تلغ از تو شیرین می شود، کفر از تو چون دین می شود / خار از تو نسرین میشود ، چیزی بده درویش را.
جان من و جانان من ! کفر من و ایمان من ! / سلطان سلطانان من چیزی بده درویش را.
ای تن پرست بوالحزن ، در تن مپیچ و جان مکن / منگر بتن ، بنگر به من ، چیزی بده درویش را.
امروز ای شمع آن کنم ، بر نور تو جولان کنم / بر عشق جان افشان کنم ، چیزی بده درویش را.
تو عیب ما را کیستی ؟ تومار یا ماهیستی ؟ / خود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را.
****************************
فصل بهار شد ببین بستان پر از حور و پری / گویی سلیمان بر سپه عرضه نمود انگشتری
گلزار بین گلزار بین در آب نقش یار بین / وآن نرگس خمار بین وآن غنچه های احمری
ای صلح داده جنگ را وی آب داده سنگ را / چون این گل بد رنگ را در رنگ ها می آوری
گر شاخها دارد تری ، ور سرو دارد سروری / ور گل کند صد سروری ، ای جان تو چیز دیگری
****************************
ای خدا این وصل را هجران مکن / سر خوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دار / قصداین مستان و این بستان مکن
بر درختی که که آشیان مرغ تست / شاخ مشکن مرغ را پران مکن
جمع و شمع خویش را بر هم مزن / دشمنان را کور کن شادان مکن
گرچه دزدان خصم روز روشنند / آنچه می خواهد دل ایشان مکن
کعبه اقبال این حلقه ست و بس / کعبه اومید را ویران مکن
منبع : کلیات دیوان شمس

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site is protected by reCAPTCHA and the Google Privacy Policy and Terms of Service apply.