داستان نحوی و کشتیبان

0

 

آن یکی نحوی به کشتی در نشست / رو بکشتی بان نمود آن خود پرست

گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا / گفت نیم عمر تو شد بر فنا

دل شکسته گشت کشتی بان ز تاب / لیک آندم گشت خواموش از جواب

باد کشتی را بگردابی فکند / گفت کشتی بان بدان نحوی بلند

هیچ دانی آشنا کردن بگو / گفت نی از من تو صباحی مجو

گفت کل عمرت ای نحوی فنا است / زانکه گشتی قرق در گرداب هاست

محو می باید نه نحو این جا بدان / گر تو نحوی بی خطر در آب را

 

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت توسط reCAPTCHA و گوگل محافظت می‌شود حریم خصوصی و شرایط استفاده از خدمات اعمال.