اندیشه های سهراب سپهری – رشید کاکاوند – کتاب باز

0

یکی از بهترین برنامه اخیر به جرعت میتونم بگم برنامه کتاب باز آقای سروش صحت است که از بین برنامه هاشون 

برنامه سهراب سپهری خیلی به دلم نشست که آقای رشید کاکاوند با استادی تمام شعر سهراب رو تفسیر کردند

سری برنامه سهراب سپهری 5 قسمت هست که از اینستاگرام کتاب باز @Ketabbaztv میتوانید ببنید.

برای نمونه ویدئو قسمت دوم رو میزارم :

 

 

قسمت اول:

 

بخش هایی از اشعار سهراب سپهری:

 

آفـــــتـابی لــــب درگــــــــاه شـــماســـت

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما می تابد

————————————————-

مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد.

در هوايی كه نه افزايش يك ساقه طنينی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ی برف. تشنه ی زمزمه ام

مانده تا مرغ سرچينه ی هذيانی اسفند، صدا بردارد. پس چه بايد بكنم؟

من كه در لخت ترين موسم بی چهچه ی سال تشنه ی زمزمه ام؟

بهتر آن است كه برخيزيم ، رنگ را بردارم. روی تنهايی خود

نقشه ی مرغی بكشم

————————————————-

يك نفر ديشب مرد

وهنوز، نان گندم خوب است.

وهنوز، آب مي‌ريزد پايين، اسب‌ها مي‌نوشند.”

————————————————-

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست

 

————————————————-

پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست‌.
چيزهايي هست ، كه نمي دانم‌.
مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.
مي روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم‌.
راه مي بينم در ظلمت ، من پر از فانوسم‌.
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت‌.
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج‌.
پرم از سايه برگي در آب

چه درونم تنهاست‌!

 

————————————————-

 

زیباترین قسم

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی…
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند.
… به تن لحظه خود،
جامه اندوه مپوشان هرگز.

————————————————-

بايد كتاب را بست ، بايد بلند شد

در امتداد وقت قدم زد ، گل را نگاه كرد ، ابهام را شنيد

بايد دويدن تا ته بودن

بايد به بوی خاک فنا رفت

بايد به ملتقای درخت و خدا رسيد

بايد نشست نزديك انبساط ، جايی ميان بيخودی و كشف

————————————————-

به درک راه نـبرديم به اكــسيژن آب

برق از پولک ما رفــت كه رفــت

ولی آن نور درشــت ، عكس آن ميخك قرمز در آب

چشــم ما بود ، روزنی بود به اقــرار بهشـــت

تو اگــر در تپـش باغ خــدا را ديــدی ، همــت كـن

و بــگو ماهی ها ، حوضشــان بـــی آب اســـت…

 

 

پرده را برداریم 
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می‌خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش‌ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود

 

————————————————-

 زندگی تَر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون » است

رَخت ها را بِکَنیم ، آب در یک قدمی است

————————————————-

نترسیم از مرگ

(مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید.
مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می‌چیند.
گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد.
و همه می‌دانیم.
ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است).

————————————————-

من قطاری دیدم، فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت.
من قطاری دیدم، که سیاست می‌برد (و چه خالی می‌رفت)

 

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت توسط reCAPTCHA و گوگل محافظت می‌شود حریم خصوصی و شرایط استفاده از خدمات اعمال.