داستان نحوی و کشتیبان – مثنوی مولانا
آنچه در این مطلب میخوانید:
داستان نحوی و کشتیبان چیست؟
این حکایت درباره فردی دانشمند در دستور زبان عربی (نحوی) است که کشتیبانی بیسواد را تحقیر میکند، اما در هنگام خطر درمییابد دانشی که او دارد هیچ کمکی به نجات جانش نمیکند.
مولانا در این داستان نشان میدهد که علم بدون عمل، مانند کشتی بدون ناخدا است؛ ممکن است زیبا به نظر برسد اما در عمل بیفایده است.
آن یکی نحوی به کشتی در نشست / رو بکشتی بان نمود آن خود پرست
گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا / گفت نیم عمر تو شد بر فنا
دل شکسته گشت کشتی بان ز تاب / لیک آندم گشت خواموش از جواب
باد کشتی را بگردابی فکند / گفت کشتی بان بدان نحوی بلند
هیچ دانی آشنا کردن بگو / گفت نی از من تو سباحی مجو
گفت کل عمرت ای نحوی فنا است / زانکه گشتی قرق در گرداب هاست
محو می باید نه نحو این جا بدان / گر تو محوی بی خطر در آب را
سباحی= شناگری
پیام اصلی داستان نحوی و کشتیبان چیست؟
پیام اصلی این حکایت، برتری عمل و تجربه بر دانشی است که کاربرد عملی ندارد.
دانشی ارزش دارد که در عمل به کار آید.
تجربههای واقعی زندگی گاهی از سالها درس و بحث مهمترند.
نباید به خاطر داشتن یا نداشتن دانش خاص، دیگران را تحقیر کرد.


