راز زندگی از زبان ميكلآنژ
به ياد ميكلآنژ مي افتم، او داشت از بازاري كه در آن همه نوع سنگ مرمر
يافت مي شد، عبور مي كرد كه چشمش به سنگ زيبايي افتاد.
قيمت را جويا شد.
صاحب مغازه گفت: «مي تواني اين سنگ را مجاني برداري، چون مدتي است اين جا افتاده…