الماسهایی از مولانا – من قندها را لذتم بادامها را روغنم
تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم / هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم
هر جا خیال شه بود باغ و تماشاگه بود / در هر مقامی که روم بر عشرتی بر می تنم
درها اگر بسته شود زین خانقاه شش دری / آن ماه رو از لامکان سر درکند در روزنم
گوید…