داستان کوتاه : بامبو و سرخس …
روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگي ام را !
به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم ، .به خدا گفتم : آيا ميتواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد
او گفت…